چطور شغل دوم و درآمد اول داشته باشم؟

مزایای شغل دوم چيست؟
عدم نیاز به سرمایه گذاری زیاد
ریسك پایین
نیاز به زمان و انرژی كمتر
انعطاف و عدم محدودیت در زمان و مكان
استفاده از نیروی انسانی اندك
مطابقت با علاقه مندی ها
استقلال کاری

کارگاه رفع خجولی و کمرویی با متد ان ال پی
جهت رزرو و اطلاعات بیشتر کلیک کنید
همه ما از اينگونه تجربيات داشته ايم. در برهه اي به اهدافي دست پيدا ميكنيم و موفق ميشويم اما انگيزه اي براي ادامه نداريم و شكست ميخوريم. پس از اينكه با معقوله دام هاي ذهني آشنا شدم به علل موفقيت خود در برخي مواقع پي بردم.
اينجا سئوال پيش مي آيد كه چرا خيلي از مردم اول به موفقيت دست پيدا مي كنند و بعد شكست ميخورند؟ يك دليل مهم اين است كه ما فكر ميكنيم كه موفقيت يك خيابان يكطرفه است و ما هركاري براي رسيدن به آن را انجام ميدهيم، ولي وقتي به آن مي رسيم تصور ميكنيم همه چيز تمام شده و در منطقه امن خود به استراحت مي پردازيم. در اين حال تمام كارهايي كه براي رسيدن به موفقيت انجام داده بوديم را متوقف ميكنيم و طولي نمي كشد كه در سراشيبي مي افتيم.
در برهه اي براي رسيدن به موفقيت سخت تلاش ميكنيم ولي بعد متوقف مي شويم و چون فكر مي كنيم “به چيزي كه ميخواستيم رسيده ايم” و از الان ديگر به استراحت مي پردازم.
یکی از تکنیک های ارائه شده در دوره های ان ال پی NLP کنترل احساسات و اشراف لحظه به لحظه به وضعیت بدنی و فکری خود است. آیا همیشه از حال خود اطلاع دارید؟ حالت ذهن ما پیوسته تغییر می کند و یکی از معدود چیزهایی است که میتوانیم به آن تکیه کنیم. وقتی تغییر حالت می دهید، تمام دنیای شما عوض میشود. اغلب گفته میشود احساسات به دور از کنترل آگاهانه ما قرار دارند اما در ان ال پی تلاش میشود در حیطه آگاهی قرار گیرد. اگر احساسات را یک کوه یخی در نظر بگیریم، شرایط جسمی و فرآیند ذهنی مانند نود درصد کوه هستند که در آب هستند و ما آنها را نمیبینیم. تلاش برای تاثیر گذاشتن بر احساسات بدون تغییر دادن حالت، اقدامی بیهوده است. همانند این می ماند که بخواهیم بخش بیرون زده کوه یخ را اره کنیم. هرچه سر بیرون زده کوه یخ را اره کنیم، بخش دیگری از آن بیرون میزند و این کاری است که اغلب به کمک دارو و مواد مخدر می خواهیم آنرا انجام دهیم.
احساساتی که بصورت عادت در درون ما نهادینه شده اند می تواند روی چهره و حالت بدن ما تاثیر بگذارد زیرا فرد متوجه نمی شود که چگونه احساسات فیزیولوژی او را شکل می دهند.
تمرین:
لحظه ای به یکی از تجارب لذت بخش زندگی خود بیندیشید، به زمانی فکر کنید که احساس خوبی داشتید. تصویر این تجربه خوشایند را در ذهن خود تداعی کنید. آنرا بارها در ذهن خود تجربه کنبد. در حین مشاهده این تجربه به صداهای اطراف و احساسات خود توجه کنید. هنگامی که این احساسات به اوج خود رسید به لحظه حال بازگردید.
به تغییر حالتی که در شما ایجاد شده است به ویژه به تغیییر حالت بدن طرز تنفستان توجه کنید. دقت کنید تجربه های گذشته برای همیشه از یاد نمی روند. به کمک این تجربه ها میتوانید در لحظه اکنون احساس بهتری پیدا کنید. وقتی به کمک ذهن بتوانیم تصاویر و صداهای گذشته را بازآفرینی کنیم، میتوانیم به آنها عینیت بخشیده و حس خوبی را تجربه کنیم.
حالا به یک تجربه ناخوشایند فکر کنید. بسیار خوب حالا چه می بینید؟ چه می شنوید؟ چه احساسی دارید؟ روی این احساسات ناخوشایند وقت صرف نکنید. به لحظه حال بازگردید و ببینید که این احساسات چه اثری بر روی شما گذاشته است. به تفاوت تنفس و حالت بدن توجه کنید. حال برای تغییر حال خود به یک فعالیت بدنی بپردازید و ذهنتان را به موضوعی متفاوت معطوف کنید.
در ان ال پی تغییر وضعیت بدن و فکر کردن به خاطرات خوشایند میتواند به تغییر احساسات کمک کند. این تمرین را میتوانید در مواقع کسالت بار و هنگامی که افکار منفی به شما هجوم آورده اند استفاده کنید. هرگاه به حوادث و تجربیات ناخوشایند فکر میکنید، این افکار از طریق ذهن به عضلات و طرز تنفس انتقال میابد و انباشته میشود. افراد افسرده بدون اینکه بدانند، احساسات منفی را به مدتی طولانی در خود زنده نگه میدارند . در NLP باور براین است که انسانها میتوانند به اراده خود حالات احساسی شان را تغییر دهند.
مثلا ممکن است احساسات منفی ر اتجربه کنیم اما در همان لحظه خبری مسرت بخش به شما برسد و روحیه تان تغییر کند. به جای آنکه به حوادث بیرونی واکنش نشان دهیم، میتوانیم به وضعیت روانی خود تمرکز کنیم و بیاد داشته باشیم این ما هستیم که میتوانیم روحیه خود را تغییر دهیم.
گزارش کامل در سایت خانه ان ال پی ایران

خانه ان ال پی ایران برگزار میکند:
همایش نقشه راه پیشرفت + تست خودشناسی

در مطالب گذشته از تکنیک قصه درمانی در ان ال پی NLP گفتیم و اینکه مدل میلتون یا ابهام گویی در درمان های هیپنوتیزمی بسیار اثربخش است. او در سال 1901 بدنیا آمد و در کودکی به فلج اطفال دچار بود. خودش میگوید: بیماریم به حدی شدید بود که تمام روز در رختخواب بودم. تنها میتوانستم چشم هایم را حرکت دهم ولی حس بینایی و شنواییم آسیبی ندیده بود. در روستا در بین هفت خواهرو یک برادر زندگی میکردم.
فقط با دیدن رویدادهای اطراف میتوانستم خودم را سرگرم کنم. بزودی به این نتیجه رسیدم که انسانها "نه" میگویند ولی درواقع جوابشان آری است. مثلا خواهرم به دیگران سیب تعارف میکرد ولی آنرا پیش خود نگه میداشت. لز لینرو به مطالعه زبان بدن پرداختم و به زبان غیرکلامی علاقمند شدم. شاید فرق من با دیگران این باشد که از راه رفتن تا صحبت کردن را بطور متفاوت آموختم، درست برعکس سایر انسانها. آنها بدون آنکه متوجه باشند صحبت کردن، راه رفتن و ارتباطات را می آموزند. آموختن از نظر او یکی از بهترین سرگرمی هاست.
وقتی فلج است، از خود می پرسد: چگونه میتوانم سرگرم شوم؟ و بعد میگوید با تقویت مشاهده. او میگوید: شما برای یادگیری متولد شده اید و باید برای رجعت از حال به گذشته برای یادآوری آموزه های کودکی استفاده کنید و همواره بیاد داشته باشید که چگونه همه چیز را بصورت ناخودآگاه آموختید.
در یکی از خاطرات نوجوانی که شاید نقطه عطف زندگی او باشد، به اتفاقی اشاره می کند که در آن پزشکان از او قطع امید کرده بودند و وقتی به مادرش از وخامت حال او میگفتند، او با خود عهد میکند تا صبح دوام بیاورد و این جمله را با خود میگوید که " لعنت بر من اگر تا قبل از دیدن غروب فردا بمیرم". او میگوید وقتی چهره مادرم را دیدم، آن تصمیم بزرگ به ذهنم رسید و به او گفتم صندوق بزرگی که جلوی دید مرا گرفته است را جابجا کند تا دید بهتری داشته باشم. او با اشاره به صندوق و غروب آفتاب، شاید قصد داشت بگوید از زندگی بیشتر لذت ببریم و برای دیدن خورشید(هدف) باید موانع را برداریم.
تکنیک ابهام گویی از طریق قصه و القای خلسه، روش درمانی مفیدی بود که از او به یادگار مانده است. بی شک او را میتوان یکی از درمانگران بزرگ تاریخ دانست. در نهایت در سال 1981 در اوج شهرت و محبوبیت تسلیم مرگ شد. از آثار فاخر او میتوان کتاب قصه درمانی، صدای من همواره با شماست و اصول هیپنوتیزم اشاره کرد.

در مکتب یونگ، برخی از رفتارها در قالب تیپ های شخصیتی بررسی میشود. در این مطلب قصد داریم به سندرم نوجوان ابدی بپردازیم. حتما در اطرافیان خود به افرادی برخورد کرده اید که بسیار خوش مشرب و بذله گو هستند اما در مواقع سختی و تصمیم گیری کسی از آنها نظری نمیخواهد. این دسته از افراد در طول زندگی خود، پیوسته از شاخه ای به شاخه دیگر در حرکت هستند و آرام و قرار ندارند.
یونگ در بررسی تیپ های شخصیتی، تیپ هرمس مستعد چنین رفتاری است. چنین فردی بدنبال کشف مسیرهای تازه است و هیچ کاری را به انتها نمیرساند. در اصطلاح دریایی هستند با عمق کم. در سنین بالا نیز در حال گذراندن وقت خود هستند و هنوز به آینده چشم دارند که شاید یک روزی به موفقیت برسند. کم کم میبینند که اطرافیان از معاشرت با آنان سرباز می زنند و به زدگی خود میپردازند و یا در بهترین حالت، برای مسافرت و خوش گذرانی روی او حساب می کنند. به همین دلیل است که اغلب در مسیر شغلی خود به مشکل بر می خورند و نمیتوانند در یک مهارت، به موفقیت برسند. این افراد برای پیدا کردن شغل مناسب با دشواری مواجه هستند، زیرا آن شغل برای آنان جذابیت کمی دارد و پس از چند ماه آنرا رها می کنند.
در مسائل عاطفی نیز نمیتوانند تعهد بدهند و در سنین بالاتر ازدواج می کنند. زیرا عقیده دارند که شاید فرصت های بهتری پیش بیاید. آنها علاه شدیدی به زندگی در اکنون یا " زندگی موقت" دارند. اگر فردی دارای تیپ هرمس است باید تلاش کند به سمت آپولو و منظم بودن و برنامه ریزی دراز مدت حرکت کند. این افراد همیشه این جمله را تکرار میکنند که " هنوز وقتش نرسیده است" و از بیم آنکه در زمان و مکان خاصی بماند، در گریز از واقعیات بسر میبرد.
اگرچه هم صحبتانی عالی و بذله گو هستند، اما نمیتوان در دراز مدت روی آنها حساب کرد. در سنین نوجوانی، یک نوع گیجی و آشفتگی فرد را فرا می گیرد که تا حدودی طبیعی است و فرد در این مرحله گذار، به علایق و استعداد خود پی میبرد و به سلامت از این مرحله میگذرد. اما فردی که در این حالت میماند باوجود سن بالا، همان سردرگمی را باخود حمل میکنند و به فردی غیر مهم تبدیل میشوند.
چکار باید کرد؟
در بحث درمان باید جوانب مختلف را بررسی کرد. بطور مثال یونگ از واژه " کار" برای درمان برخی از افراد هرمس تایپ نام میبرد. واژه ای که نوجوان ابدی از آن بیزار است، زیرا تعهد و سکون را بهمراه دارد. هیچ نوجوان ابدی تمایل ندارد که خود را معطوف به کار کند و تجربه کسب کند. اما باید پذیرفت و اقدام کرد تا از این روان رنجوری رهایی یافت. البته منظور ما این نیست که این تیپ افراد هیچ وقت کار نمیکنند بلکه آنها به کارهایی می پردازند که به آن علاقه دارند. اگر این افراد بتوانند در شغلی متمرکز شوند و به کسب تجربه بپردازند، به نوابغ آن رشته تبدیل میشوند. شغل هایی مانند مشاوره، سخنوری، مدیریت و...
توصیه میشود از شغل های خطی و کسل کننده دوری کنند تا بتوانند با علاقه ادامه دهند. حتی به ورزش هایی که نیازمند شکیبایی و استقامت است، علاقه ای نشان نمی دهند. از سوی دیگر، دسته از این افراد با کار زیاد و نفس گیر به فعالیت های دیگر میپردازند تا به مسئله اصلی زندگی که تعهد و واقعیات است نپردازند. در پایان یادآور میشویم اگر دچار چنین رفتاری هستید و نمیتوانید نظم شخصی داشته و برای برنامه ریزی آینده دچار مشکل هستید، با کمک مشاور به ریشه یابی رفتار خود پرداخته تا جنبه های دیگر شخصیت خود را نمایان کنید.
در مطالب گذشته از نقش های قربانی، ناجی و زجر دهنده در مثلث کارپمن گفتیم. در این مثلث دو فرد به ایفای نقش می پردازند و به فراخور بازی ذهنی خود، به اضلاع دیگر منتقل میشوند. فردی که دارای کودک سرخورده است، بدنبال یک ناجی می گردد تا بتواند بازی قربانی را تکمیل کند. ناجی نیز فردیست که بعنوان سوپرمن بدنبال حمایت بی حد و اندازه است تا بتواند از این طریق به کنترل قربانی بپردازد. مادامی که بازیگران این نقش راضی به ادامه رابطه باشند، تنش و مشکلی پیش نخواهد آمد. مشکل از زمانی آغاز میشود که فردی بخواهد نقش خود را عوض کند، بطور مثال فرد قربانی، به هر دلیلی تصمیم بگیرد کمی مستقل باشد و رشد کند. در این حالت، فرد ناجی به راس دیگر مثلث منتقل شده و بدنبال انتقام است.
در این شرایط فرد قربانی دچار مشکل میشود و مورد حمله کسی قرار می گیرد که تا چندی پیش بعنوان ناجی، تمام بار زندگی او را حمل میکرد. اینگونه روابط ناسالم در اکثر ارتباطات دیده میشوند. خانمی که بعنوان یک فرد ستم دیده و مظلوم، مجذوب مردی قدرتمند میشود که از او در همه حال حمایت میکند و در همه حال به او دلگرمی میدهد. اما پس از مدتی که زن میخواهد نقش خود را عوض کند و در جامعه و اطرافیان به بازیابی هویت خود بپردازد، ناگهان با خشم همسرش مواجه میشود و دیگر همانند گذشته حمایت نمیشود. در این مواقع حتی فرد قربانی که حالا بدنبال استقلال بیشتر است، به ترک شدن و محروم شدن از امکانات گذشته تهدید میشود. او که خود را تنها و منزوی میبیند، به یاد حقارت دوران کودکی می افتد و به همان شکل احساس ناامنی می کند و بازهم به بازی ناجی – قربانی روی می آورد.
در مثلث کارپمن به این نکته پی میبریم که ناجی به دنبال تحکم و کنترل افراد است و به بهانه حمایت های تصنعی، اطرافیان را به خود وابسته میکند تا با این عمل به حس امنیت برسد. ظاهرا بدنبال کمک کردن است اما به این بهانه در تصمیم گیری ها زندگی افراد دخالت میکند و در وضعیت بالادست قرار میگیرد و توانایی دیگران را نادیده می گیرد و بدون سئوال و ابراز نیاز مخاطب، کمک میکند.
در این مواقع این سوال پیش می آید که باوجود مشکلات فراوان، چرا افراد از این بازی خارج نمیشوند؟ واقعیت اینست که افراد به بازی خود خو میکنند و هرگاه بخواهند نقش خود را تغییر دهند، دچار نا امنی میشوند و انرژی زیادی از آنها تلف میشود. فردی که قربانی است، در واقع شیفته نقش خود میشود و مدال قربانی را به گردن می آویزد تا توجه اطرافیان را جلب کند. اطرافیان نیز به نقشهای خود عادت کرده اند و هرگاه بخواهیم نقش خود را عوض کنیم، با مقاومت آنها مواجه میشویم و مجبوریم به شرایط گذشته برگردیم. هریک از رفتارها و عادات ما که بخواهد از سطح ناخودآکاه به خودآگاه بیاید و تغییر کند، طبعا با اضطراب و مقاومت ما همراه خواهد بود.
در TA بسیار به این موضوع تاکید میشود که رفتار خود را در سطح خودآگاه بررسی کنیم. در این حالت است که می توان به نقش خود پی برد. مرحله بعد درمان است. اما مرحله تشخیص کمی زمانبر است. مواقعی که در دوره های TA به بررسی نقش ها میپردازم، اولین واکنش اینست که چطور از آن خارج شویم؟ و توضیح میدهم که سالها زمان برده است تا این بازی ها ته نشین شده است و ما به آن خو کرده ایم. پس باید صبر داشته باشیم و پس از تشخیص، به درمان آن بپردازیم. در قسمت دوم این مقاله به راه حل خارج شدن از مثلث رنج خواهیم پرداخت. این مثلث به نام مثلث قدرت دهی شناخته میشود.
اگر بدنبال کسب حال خوب هستید، در همایش فوق حضور یابید. مهندس سجاد زمانی مدرس تحلیل رفتار متقابل و مهارتهای زندگی، از پیام های والدی و پیش نویس های کودکی و بازی های ذهنی خواهند گفت که چگونه به حال اکنون ما تاثیر گذارند.
جهت هماهنگی میتوانید با شماره 09392096002 تماس حاصل فرمایید.

دوره های آموزش مهندسی ذهن با متد ان ال پی و تغییرات فردی. سجاد زمانی مدرس NLP ، هیپنوتیزم اریکسونی و تحلیل رفتار متقابل .

در اين بين اگر خواسته هاي آنان( گروه كمالگرا) برآورده شود، نه تنها خوشحال نميشوند، بلكه براي فتح قله اي ديگر دورخيز مي كنند. اين رفتار در سطح ناخودآگاه، مربوط به شرايطي ميشود كه فرد از جوابگويي به مسائل دروني ذهن طفره ميرود و تلاش دارد در بيرون از ذهن آنرا جستجو كند.
در حالت دوم، اگر به خواسته هاي خود نرسند هم دچار” بي انگيزگي “ميشوند. اما از آنجايي كه خود را با ديگران مقايسه مي كنند و در مسابقه اي بي پايان به سر ميبرند، به تلاش بي دريغ ادامه ميدهند تا روزنه اي از اميد را بيابند. بي انگيزگي نيز انواع مختلفي دارد كه ما عادت كرده ايم اين واژه را با رفتاري منفعلانه بشناسيم.
واقعيت اينست كه گاهي تمام تلاش خود را مي كنيم ولي اين رفتار بدليل شوق رسيدن به هدف نيست، بلكه تلاشي نااميدانه براي فرار از حس پوچي است. اگر بخواهيم دقيق تر بررسي كنيم، دو نوع بي انگيزگي وجود دارد. بي انگيزگي سياه كه فرد را بي رمق و افسرده ميكند و رفتارهاي منفعلانه اي بروز ميدهد كه به براي ديگران هم ملموس است. در اين حالت، فرد از دنياي واقعي فاصله ميگيرد و ترجيح ميدهد جريان آب او را به جلو ببرد.
اما دسته ديگري از افراد، داراي بي انگيزگي سفيد هستند و از آنجايي كه در پي معناي زندگي و دنيا، نتوانسته اند به پاسخ سئوال خود برسند، آنرا با كار زياد، كم خوابي و كلاس هاي آموزشي جبران مي كنند. در اين حالت، فرد نااميدانه به هر روشي متوسل ميشود تا گوشه از نارضايتي دروني را كاهش دهد و دست به تجربيات عجيب ميزند. در اين وضعيت، فرد به نداشته هاي خود توجه دارد و دائما از عقب ماندن خود در مسابقه زندگي هراس دارد.
شايد افرادي كه بدنبال كميت هايي مثل بزرگ كردن متراژ خانه، عوض كردن هر ساله خودرو و… هستند نيز در واقعيت به چنين نگرشي دچار باشند و اسم آنرا تلاش و داشتن هدف بگذارند. در نهايت بازهم يادآور ميشوم، زماني ميتوان فهميد كه در چنين شرايطي هستم يا نه كه به روحيه و حال خود توجه كنيم. اگر حين تلاش و كار زياد بازهم حال خوبي داريم و از دستاوردهاي آن لذت ميبريم، شايد دچار بي انگيزگي سفيد نباشيم. در غير اينصورت بايد در رفتار خود بازنگري كنيم و به دنبال دليل بي انگيزگي باشيم.
وقتی دهه سوم زندگی تمام میشود، کم کم احساس میکنیم زمان سریعتر میگذرد. برای جبران عقب ماندن از دیگران، بیشتر کار میکنیم در حالیکه شاید از آن کار هم لذت نبریم. از طرف دیگر اگر ازدواج هم نکرده باشیم، این نیز فشاری مضاعف برای ما خواهد داشت. اگر ازدواج کرده باشیم و صاحب فرزند باشیم، مسئولیت آنان و رسیدگی به کارهای آنان نیز تاب و توان از ما میگیرد. همه ما لیست بلند بالایی از استعدادها و توانایی های خود داریم که رها شده است و در سنین بالاتر، با حسرت از آنها یاد میکنیم که چرا از آنها استفاده نکرده ایم؟
از اینرو صدایی سرزنشگر در ذهن ما دائما در حال بازخواست روزهای از دست رفته است و کلماتی از این دست شنیده میشود: میتوانست باشد، باید میشد، چرا آن کار نشد و... همیشه این سئوال را از خود میکنیم که کجای زندگی اشتباه کرده ام که الان در این وضعیت هستم؟ روزها را در سودای گمشده هایمان بسر میبریم و شبها از دستاورهای کم نالان هستیم. زندگی نزیسته آتش زیر خاکستر است که با افزایش سن، سر بر می آورد و مشکل ساز می شود.
یکی دیگر از مواردی که در سنین بالاتر مورد سئوال قرار میگیرد، زندگی زیست شده دیگران به وسیله ما است. در دوران کودکی که تمام الگوها و باورهای ما از والدین شکل می گیرد و معیارها و آرزوهایمان را با آنان هماهنگ میکنیم، اما لزوما نمیتواند درست باشد. وقتی ما زندگی نزیسته والدین را زندگی میکنیم، در بزرگسالی به بن بستهای هویتی دچار میشویم و همیشه این سئوال پیش می آید که آیا این سبک زندگی را دوست دارم؟ ما خود را در حال دست و پنجه نرم کردن با مسائل حل نشده والدین میبینیم.
مادامی که ما ناآگاهانه به جاه طلبی ها و خواسته های انان خدمت میکنیم، اسیر گذشته هستیم و بار نرسیدن های آنان را به دوش میکشیم. پدر و مادری که ما را در لباس دکتر و خلبان تصور کرده اند و این مسئله باعث شده است که ما به علایق خود نپردازیم و در جای خود نباشیم.
هر چه در خودتان ندارید، همان چیزیست که بخاطرش به دیگران وابسته میشوید تا برایتان فراهم کنند. هر چه را که شما در خودتان انکار میکنید، یا به آن کم بها میدهید، چیزیست که از مواجه شدن با آن میترسید و در دیگران آن را پیدا میکنید و با آن در جنگ هستید. زندگی کردن زندگی های نزیسته، به شما قدرت زیستن آگاهانه را می دهد و اینکه من درک کنم، کجای زندگی هستم و برای چه خلق شده ام؟
اما در انتها باید گفت موقعی میتوان گفت که بیهوده نزیسته ام که قلبی را زا شکستن باز داشت. اگر از آمال دردهای کسی بکاهم و رنج و محنتی را تسکین دهم و یا پرنده ای را یاری کنم تا به آشیانش برگردد.
تست افسردگی بک یکی از بهترین تست های موجود میباشد. در هر سئوال میتوانید یک گزینه را انتخاب کنید و در پایان با جمع کردن همه امتیازها، به تفسیر تست بپردازید.
1)معیار غمگینی
0- احساس غمگینی و افسردگی ندارم
1- خیلی اوقات احساس غمگینی دارم
2-تمام وقت افسرده و غمگین هستم
3-به قدری افسرده و غمگینم که نمیتوانم این شرایط را تحمل کنم
2) معیار بدبینی
0- در مورد آینده دلسرد نیستم
1- بیشتر از گذسته به آینده دلسرد شده ام
2- احساس میکنم اوضاع بر وفق مراد نیست و چیزی برای پیشرفت ندارم
3- امیدی به آینده نیست و احساس یک فرد شکست خورده را دارم
3) معیار شکست
0- احساس نمی کنم فردی شکست خوده باشم
1- احساس میکنم موفق تر از یک فرد عادی نیستم
2- وقتی به آینده می نگرم، شکست های زیادی را میبینم
3- احساس میکنم کاملا شکست خورده هستم
4) معیار نارضایتی
0- رضایتم در مورد بدست آوردن چیزها همانند گذشته است
1- به اندازه گذشته از زندگی لذت نمی برم
2- از چیزهایی که در گذشته از آنها لذت میبردم، خیلی کم لذت میبرم
3- ناراضی هستم و اصلا از زندگی لذت نمیبرم
5) معیار احساس گناه
0- احساس گناه نمی کنم
1- گاهی اوقات بخاطر کارهایی که انجام دادم، احساس گناه میکنم
2- اغلب اوقات احساس گناه دارم
3- تمام وقت احساس گناه میکنم
6) معیار انتظار تنبیه:
0- انتظار تنبیه و مجازات ندارم
1- احساس میکنم ممکن است تنبیه شوم
2- به واسطه کارها و گذشته ام، منتظر مجارات در زندگی هستم
3- احساس میکنم درحال مجازات شدن و تنبیه شدن بخاطر گذشته هستم
7) معیار دوست داشتن خود:
0- احساس خوب همیشگی را نسبت به خودم دارم
1- اعتماد به نفسم را از دست داده ام
2- از خودم بیزارم و مایوس شده ام
3- از خودم بدم می آید
8) معیار سرزنش خود:
0- بیش از حد معمول خود را مورد انتقاد قرار نمی دهم
1- خودم را بخاطر ضعف و اشتباهاتم سرزنش میکنم
2- بخاطر اشتباهاتم، خودم را سرزنش میکنم
3- برای هر اتفاق بدی که رخ میدهد، خودم را سرزنش میکنم
9) افکار خودکشی:
0- افکار خودکشی ندارم
1- درباره اینکه به خودم آسیبی برسانم فکر میکنم ولی انجام نمی دهم.
2- دلم میخواهد خودم را بکشم
3- اگر فرصتی بدست بیاورم، خودکشی میکنم
10)گریه:
0- بیش از حد معمول گریه نمیکنم
1- در حال حاضر بیشتر از گذشته گریه میکنم
2- بخاطر هر چیز کوچکی که اتفاق میفتد، گریه میکنم
3- دلم میخواهد گریه کنم ولی نمیتوانم
11)معیار بی قراری:
0- بیقرار و تحریک پذیر نیستم
1- اندکی بیش از معمول، بیقرار و عصبی شده ام
2- بیقراری و عصبانیتم مدت بیشتری طول می کشد
3- به قدری بیقرارم که آرام گرفتن مشکل است و باید حتما کاری انجام دهم
12) معیار کناره گیری اجتماعی:
0- علاقه مندم با دیگران تعامل داشته باشم
1- در مقایسه با قبل، علاقه ام به مردم کمتر شده است
2- بیشتر علاقه ام را نسبت به دیگران از دست داده ام
3- علاقه ام را نسبت به دیگران از دست داده ام و ترجیح میدهم تنها باشم
13) معیار تصمیم گیری:
0- مثل گذشته میتوانم خوب تصمیم گیری کنم
1- تصمیم گیری هایم نسبت به گذشته تغییر کرده است
2- نسبت به گذشته، در تصمیم گیری هایم مشکل دارم
3- در گرفتن تصمیمات دچار مشکل شده ام و نمیتوانم تصمیم گیری کنم
14) معیار ارزش به خود:
0- احساس میکنم آدم ارزشمندی هستم
1- نگرانم که پیر و غیر جذاب به نظر برسم
2- در مقایسه بادیگران، خود را کم ارزش تر میدانم
3- احساس زشت بودن و بی ارزشی میکنم
15) معیار انرژی درونی:
0- به اندازه گذشته انرژی دارم و بخوبی گذشته کار میکنم
1- برای انجام بعضی کارها انرژی دارم ولی نسبت به قبل انرژیم کمتر شده است
2- انرژی لازم برای کارهای زیاد و جدی را ندارم و دچار استرس میشوم
3- انرژی انجام هیچ کاری را بطور جدی ندارم
16) تغییر در الگوی خواب:
0- مثل همیشه خواب منظمی دارم
1- بخوبی گذشته نمیخوابم و گاهی بیشتر میخوابم
2- کمتر از گذشته میخوابم و پس از بیدار شدن به خواب نمیروم
3- بیشتر اوقات روز را خواب هستم
17) معیار تحریک پذیری:
0- در کارها کمتر خسته میشوم
1- نسبت به قبل، به راحتی خسته میشوم
2- تقریبا با انجام هر کاری خسته میشوم
3- همیشه حس خستگی و کرختی دارم
18) تغییر در اشتها:
0- اشتهای طبیعی دارم
1- نسبت به گذشته اشتهایم کمتر شده
2- در حال حاضر اشتهای کمی به غذاها دارم
3- اصلا اشتها ندارم و گاهی اوقات افراطی غذا میخورم
19) معیار تمرکز:
0- تمرکز خوبی در کارها دارم
1- به خوبی گذشته تمرکز ندارم
2- نمیتوانم روی موضوع خاصی ه مدت طولانی تمرکز کنم
3- روی هیچ چیز تمرکز ندارم
20) معیار کاهش وزن:
0- وزنم متعادل است و از آن راضی هستم
1- در فکر کاهش وزن هستم
2- چند کیلو وزن کم کرده ام
3- بیش از حد معمول وزن کم کرده ام
21) معیار میل جنسی:
0- متوجه تغییر تازه ای در میل جنسی ام نشده ان
1- کمتر از گذشته به روابط جنسی علاقه مندم
2- سطح میل جنسی و ارتباطم کاهش یافته است
3- به قدری خسته و کسل هستم که که علاقه و انگیزه ای به ارتباط جنسی ندارم.
تفسیر تست بک:
پس از اینکه اعداد کنار هر گزینه را با هم جمع کردید، با امتیازات زیر مقایسه کنید.
-امتیاز 1-10 فرد نرمال میباشد
- امتیاز 11-16 اختلال خفیف
- امتیاز 17-20 افسردگی در پایین ترین سطح (مانند افسردگی فصلی)
- امتیاز 21-30 افسردگی متوسط
- امتیاز 31-40 افسردگی شدید( نیاز به مشاوره و روانکاوی پزشک)
- امتیاز 40 به بالا، اختلال شدید و وضعیت شدید عصبی(مراجعه فوری به روانپزشک)
توضیح اینکه اگر فردی در گزینه 9 امتیاز 3 را درج کرده است، فارغ از هر امتیازی که گرفته باشد، به روانپزشک مراجعه کند تا رسیدگی جدی انجام پذیرد.
داشتم برای دوستی از حال این روزهای خانم ها میگفتم. به وفور دیده ام خانم هایی که در اوج موفقیت شغلی و تحصیلی رسیده اند و به ظاهر انسان موفق هستند ولی از درون دچار حال ناخوب میشوند و از جایگاهی که در آن هستند لذت نمیبرند. البته این احساس فقط برای خانم ها نیست، مردها نیز به این حس دچار میشوند ولی در خانم ها این روزها بیشتر دیده میشود.
متولدین دهه 60 یکی از آن نسل هایی هستند که بیشتر در این دسته هستند. افرادی که بین سنت های سخت دیروز و راحت طلبی امروز به دام افتاده اند. حتما یادتان هست که خانواده های ما در کودکی ما را از دست زدن به وسایل برقی و حتی کنترل تلویزیون منع میکردند. قرار نبود ما کودکی کنیم و از چارچوب هایی که والدین تعیین کرده اند خارج شویم. قبلا هم در مورد موفق های بدحال هم گفتم، وقتی به موفقیت میرسیم دیگر رمقی برای خوشحالی نمیماند. اما در این مطلب منحصرا درباره حال ناخوب خانم ها صحبت میکنم.
زن امروز در کشمکش مجامع فمنیستی و سنت های خود گرفتار است. از یک طرف به او القاء میشود باید کار کنی و به استقلال مالی برسی تا به مردها ثابت کنی که به آنها احتیاج نداری و دوره حکومت آنها به سر رسیده. مجامعی که قصد دارند زن را با این باورهای غلط اغنا کنند و شعارشان اینست: "همان قدر زن به مرد نیاز دارد که ماهی به دوچرخه" و زن را به تقابل با احساسات و نهاد خانواده قرار میدهند. از طرف دیگر به تمایلات احساسی خود گرایش دارند که دوست دارند ازدواج کنند و در کنار خانواده خود باشند. اما در واقعیت داشتن وجه اجتماعی و رشد تحصیلی و شغلی به همراه در کنار خانواده بودن و پرداختن به جنبه های مادری و زن بودن دشوار است. در دوره های تحلیل رفتار متقابل به کرات دیده ام که فرد میگوید، دارای تحصیلات عالی و سمت مدیریت در سازمان خود است ولی آرزوی یک زندگی توام با آرامش و معمولی را دارد.
آنها از این شکایت میکنند که مردها تمایلی به ابراز علاقه به آنها برای زندگی مشترک نشان نمیدهند و من توضیح میدهم که مردها دوست دارند ابراز علاقه کنند اما "میترسند". آنها در مقابل زنی قرار میگیرند که سرشار از دستاوردهای عجیب و غریب است و از آنها در پله بالاتری قرار گرفته است. وقتی مرد در مقابل دیواری چنین بلند قرار میگیرد، آنرا دست نیافتنی میابد و خود را " بی تفاوت " نشان میدهد و این برداشت در زن بوجود می آید که او نمی خواهد ارتباط برقرار کند.
زن امروزی تمام تلاش خود را میکند که قوی شود، درست مثل ما مردها. در واقع آنها آرزوهای مردان را زندگی می کنند. وقتی ما به خود حقیقی مان اعلام جنگ می دهیم درنهایت دچار این حس می شویم که روح خود را گم کرده ایم. اگر این موضوع ادامه پیدا کند احتمالش زیاد است که بیمار شویم و با روش های دیگر بر روی این حس بد سرپوش بگذاریم. حتما دقت کرده اید که در نیمه دوم زندگی سئوال های بزرگ زندگی شروع میشود، ولی برای فرار از سئوال های بزرگ زندگی، به عمل های زیبایی و روش های گوناگون متوصل میشوند. اما مشکل درون ماست و ما آنرا در بیرون جستجو میکنیم.
کمی فکر کنیم و به درون نطر کنیم. گاهی یک اتفاق، گاهی حضور در کلاسی و یا خواندن کتابی باعث میشود که در رفتار خود تجدید نظر کنیم. باید رفتار را از لایه ناخودآگاه خود خارج کنیم و با تمرین و مشاوره، مسیرجدیدی را انتخاب کنیم. در دوره های تحلیل رفتار متقابل در مورد حال ناخوب و علل بروز این رفتارها صحبت میکنیم. باما همراه باشید.
در اواخر دهه هفتاد میلادی و پس از جنگ ویتنام بود که آمریکا با بحران های مختلفی دست و پنجه نرم میکرد. از دهها هزار سرباز کشته شده، تا بحران اقتصادی و مطالبات مردم...
در دوره ریاست جهوری آیزنهاور این مسائل یکی از بحرانی ترین دوزان را برای آمریکایی ها رقم زد. اما این مسائل چه ربطی به چاقی دارد؟ پس از اینکه آقای آیزنهاور با این بحران ها روبرو شد، به وزرای خود دستور داد راهکاری در نظر بگیرند. وزیر کشاورزی استراتژی را در نظر گرفت که خواسته یا ناخواسته، خیانتی بزرگ در حق مردم آمریکا و کشورهای دیگر که تین سبک و رژیم غذایی را جایگزین غذاهای خوب خود کردند، انجام داد.
او تصمیم گرفت با اعطای وام های کم بهره به کشاورزان، آنها را به تولید محصولات صنعتی و تغییر کشاورزی تشویق کرد. بسیاری از کشاورزان به تولید کنندگانی تبدیل شدند که مزرعه ای چند هکتاری داشتند و بیشتر محصوای که تولید میکردند " ذرت " بود. این روند ادامه پیدا کرد تا جایی که آمریکا به قطب تولید ذرت تبدیل شد. کار به جایی رسید که بیش از نیاز مردم، ذرت تولید شد. آنها درمانده بودند که با این همه ذرت چکار کنند.
شروع کردند این محصول را به فرآورده های مختلف مثل روغن ذرت، آرد و... تبدیل کردند. نتیجه این شد که دام ها و مرغ ها، از فرآورده هایی استفاده کردند که بصورت صنعتی تولید شده بودند. فست فودهایی تولید شدند که تمامی مواد بکار برده شده در آن، از ذرت ساخته شده بود و اینگونه شد که برای مصرف ذرت مازاد، مجبور شدند نسلی از غذاها را ابداع کنند که سرشار از مواد صنعتی بود و باعث چاقی زودرس در نسل دهه 90 آمریکا شد. تولد شوم فست فودها، از این برهه آغاز شد و ذائقه مردم به سمتی رفت که دوست داشتند زود سیر شوند و حجم زیادی از کالری ها را دریافت کنند.
غذاهایی که در چند دقیقه درست میشد و در پارکها یا در حال راه رفتن خورده میشد. در ظاهر تحول خوبی بود اما پس از چند سال گروهی از محققین دانشگاهها به این امر معترض شدند و مدارکی را افشا کردند که پرده از راز فست فودها برداشت. نسلی چاق و با مشکلات جسمی و عروقی پدید آمد که دلیل آنرا نمیدانست. امروزه آمریکایی ها و اکثر کشورهای دیگر که از این سبک غذا تقلید کردند، وامدار نسلی هستند که قربانی این غذاها بودند. در دهه نود میلادی، جنجال های بزرگی در محافل سیاسی آمریکا برپا شد که به وسیله لابی های اقتصادی و سرمایه دارن سرکوب میشد. کسانی که از این صنعت به ثروت رسیده بودند تا اکنون نیز هیچ مسئولیتی را قبول نمیکنند و نمیدانند که برسر مردم آمده است.
موقعی که نتیجه این مقاله را میخواندم واقعا تاسف خوردم که چرا باید قربانی سیاست های غلط عده ای باشیم. قصد ندارم مانند دایی جان ناپلئون همه چیز را به گردن استکبار جهانی بیاندازم. در کشور ماهم کم از این سیاست های غلط نداشتیم. بنزین های بی کیفیت، پارازیت ها و آنتن ها مخابراتی، چیزهایی هستند که شاید در آینده بهایی زیاد بخاطر آنها بدهیم.
نتیجه گیری: موادی که در آن برهه به دلیل تولیدات زیاد و مواد افزودنی باعث پدید آمدن این نسل چاق و مریض شد. اگر قرار است در کنار هم به نتایج خوبی برسیم و ریشه های چاقی بپردازیم باید تمام جوانب را در نظر بگیریم. همانطور که در مطالب مربوط به کاهش وزن گفتم، قصد دارم به تمام موارد ذهنی و بیرونی در پدیده چاقی بپردازم. در کنار این عوامل، تمرینهای ان ال پی نیز کمک خواهد کرد که تغییراتی پایدار را تجربه کنیم.
خیلی از افراد غصه گذشته نه چندان خوب خود را میخورند. به جرات میتوانم بگویم که در تمام دوره های ان ال پی که برگزار میکنم، کمرنگ کردن خاطرات بد در همه دانشجویان مشترک است. کمکی که در NLP میتوان انجام داد اینست که ذهن افراد را از گذشته خالی کنیم و جای خالی آنرا با چیزهایی پر کنیم که نسبت به آنها کششی قوی دارند.
شما دو انتخاب دارید. یا برنامه ریزی می کنید و برای حرکت در مسیری که میخواهید اقدام میکنید، یا سعی میکنید با این افکار و تجربه های ناخوشایند کنار می آیید. فرآیند نخست تفکر نام دارد و دومی، تحت تاثیر قرار گرفتن. میتوانید تحت تاثیر آنها قرار گیرید و هر روز به اضطراب شما افزوده شود و راه دوم اینکه فکر کنید و نقشه ای بکشید.
بازهم با تغییر تصاویر ذهنی و ایجاد تجربه ای جدید میتوانیم اثرات بد خاطرات را کمرنگ کنیم. در این تمرین باید یک تصویر ایده آل را با تصویر آزار دهنده جایگزین کنیم و در آینده آنرا مشاهده کنیم. با تمرین کمرنگ کردن خاطرات ناگوار میتوان از غصه خوردن فاصله گرفت. فردی را میشناختم که از خاطرات بد خود کلافه شده بود و میخواست از شر آن خلاص شود. از او پرسیدم وقتی خاطره بد به تو حمله میکند چکاری انجام میدهی؟ او گفت اول خودم را با چیزی مشغول میکنم و اگر نشد، کمی گریه میکنم و در مقابل آن ناتوان هستم. انگار به مشکل خود خو کرده بود.
در حین تمرین به او گفتم که قرار است جوابی متفاوت به خاطره بد بدهیم و جلوی آن بایستیم. بعد توضیح دادم که این رویدادها برداشت غلط ذهن است که بخاطر یک حادثه اتفاق افتاده و هیچوقت نمیتوان آنرا به تمام زندگی تعمیم داد. در نهایت با بررسی این فرآیند و تغییرآن در ذهن به نتیجه ای عالی دست یافتیم و پس از آن، در برخورد با آن مشکل، رفتاری کنترل شده و معمولی را از خود بروز میداد. این تمرین توسط ریچارد بندلر معرفی و با درصد موفقیت بالایی در دوره ها اجرا میشود.

همه افراد موفقی که میشناسم دو ویژگی مهم دارند. اول اینکه میدانند به کجا بروند و دوم اینکه آماده اند هرکاری که لازم است بکنند تا از جایی که هستند به جایی که میخواهد برسند. بازیکنان بزرگ گلف فقط و فقط تمرین میکنند. موسیقیدانان ساعت ها و روزها یک نت را مینوازند و هیجوقت نا امید نمیشوند. هروقت از آنان اشتباهی سر میزند، خیلی راحت میخندند و کارشان را آنقدر تکرار میکنند که موفق شوند.
بازیکنان از تمریناتشان فیلم تهیه میکنند و سعی میکنند تصویر فیلم را کپی کنند و بصورت آهسته دوره کنند. وقتی آنها حرکت بی عیب و نقص را مشاهده میکنند، خود را در آن وضعیت تجسم میکنند و بارها انجام میدهند. آنها وقتی موفق نمیشوند، احساس بدی پیدا نمیکنند و هرچه موفق تر میشوند به مرور حس بهتری پیدا میکنند. این حرکت باعث میشود که به سعی و تلاش اعتیاد پیدا کنند.
اما انسانهای معمولی وقتی اتفاقی را که دوست دارند رخ نمیدهد، حس بدی پیدا می کنند و باید گفت که نا امیدی هم به برنامه ریزی کافی نیاز دارد. در ان ال پی، متصل کردن احساس خوب به کارها، رویکردی رو به جلو را پدید می آورد که فرد میداند اگر چندبار هم نتیجه نگیرد خیلی مهم نیست و بالاخره میتواند موفق شود و حس خوب این نتیجه را درک کند.
همه ما در حال بازی و تمرین در زندگی هستیم. باید بدانیم که به بهترین نحو بازی کنسم. اگر سعی کنیم که به واسطه اجتناب از سختی ها و ناراحتی ها پیش برویم، عقب عقب حرکت میکنیم و نمیدانیم که قدم در چه راحی گذاشته ایم. اگر میخواهیم در زندگی خوشحال باشیم، باید یاد بگیریم که کارها را با خوشحالی انجام دهیم. شاد زیستن مستلزم آن است که به کاری که انجام میدهیم توجه کرده و از آن لذت ببریم.
باید این نکته را بدانیم که اگر برای انجام یک کار حق انتخاب بیشتری داشته باشیم، میتوانیم روش درست را انتخاب کنیم. حق انتخاب داشتن یعنی توانایی داشته باشیم که بیش از یک چیز را احساس کنیم. میتوانید این تمرین را انجام دهید که یک فرآیند یا کار را با چند روش تجسم کنید. اگر از کاری که میخواهید انجام دهید ترس دارید، میتوانید آن را در ذهن مرور کنید و ناخودآگاه را مجاب کنید که میتوان به موفقیت رسید.

در NLP برای اینکه بتوانید کانال های ترجیحی خود را پیدا کنید، تمرینهای مختلفی وجود دارد. تمرینی که من بیشتر در ردوه های مهندسی ذهن ارائه میکنم بدین شکل است که برای افراد یک منظره را تداعی میکنم و بعد از آن، دانشجویان میتوانند حدس بزنند که از کدام حس بیشتر استفاده میکنند. پیدا کردن کانال ترجیحی بسیار مهم است و در تمرینات به کمک ما می آید.
واما تکنیک یافتن اولویت حسی:
با تمام وضوح تصور کنید که در امتداد ساحل راه میروید. میتواند به خاطره شما مربوط باشد. از پنج حس خود استفاده کنید و با جزئیات به آن بپردازید. هر چه میبینید را توصیف کنید و رنگ آسمان، پرندگان، کف سفید، لباس رنگارنگ بچه ها و...
در مرحله بعد، حس شنیداری را شرح دهید. صدای آب و موج، صدای پرندگان و بوق یک کشتی در دوردست. همینطور ادامه دهید تا به پنج حس خود برسید. بوی نمک یا مزه آبمیوه. دقت کنید یکی از این حسها بردیگری برتری دارد و این همان اولویت حسی شماست.
توجه کنید که داشتن اولویت در یک بعد حسی به این معنا نیست که از دیگر حس های خود استفاده نمیکنید. همه ما برای پردازش اطلاعات از همه حس هایمان بهره میگیریم اما از بعضی بیشتر و از بعضی کمتر استفاده میکنیم. در تکنیک های آینده خواهیم گفن که تیپ شخصیتی ما میتواند مربوط به این حس ها باشد و در ارتباطات، سرنخ های مهمی ارائه کند.

در NLP تکنیک های فوق العاده ای وجود دارد که که میتوان با انجام دادن آنها تجربه ای جدید را از زندگی کسب کرد. یکی از این تغییرات، تغییر احساسات با جدا شدن از مشکلات است. بیایید باهم این تکنیک را مرور کنیم.
1- تجربه ای را بخاطر بیاورید که هنوز هم باعث ناراحتی و پریشانی شما میشود. ضمن یادآوری، مطمئن شوید که دارید آن را دوباره تجربه کنید. انگار که همین الان دارد اتفاق میفتد. همه چیز را از دید خودتان ببینید و همه آن احساسات را در درون خود زنده کنید. به صداهای درون گوش کنیدو این صدا میتواند گفتگوی ذرونی شما باشد که شاید منفی است و برای شما دردآور.
2- حالا وانمود یا تصور کنید که میتوانید از این تجربه، قدمی به عقب روید، طوری که بتوانید خود را در آنجا ببینید. مثل دیدن فیلم. کل صحنه را از خود دور کنید. دورتر و دورتر... دقت کنید، همینطور که این صحنه از شما دور میشود، چطور رنگ ها از بین میرود و جزئیات صحنه محو میشود. هر چقدر که لازم میدانید آنرا از خود دور کنید، تا جایی که تفاوت فاحشی در احساسات نسبت به آن اتفاق حس کنید.
نکته: میتوانید آن تجربه را همانجا رها کنید و یا حتی آنرا در فضا رها کنید و اجازه دهید در خورشید منفجر کند.
هنر ان ال پی اینست که با تغییر تصویر ذهنی، میتوان به سبک زندگی فوق العاده ای دست یافت. تمرین فوق را در مکانی آرام و راحت انجام دهید و چند بار تکرار کنید. میتوانید تجربه فوق را در زیر این مطلب بصورت دیدگاه با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

مولانا میگویند پادشاه تو را برای این تو را به جهان فرستاد که کار مشخصی را انجام دهی. تو به آن سرزمین رسیدی ولی یکصد کار دیگر انجام دادی. اما اگر کاری را که بخاطرش به این دنیا آمده را انجام نداده باشی، مانند اینست که اثلا کاری انجام ندادی. پس ما برای این به دنیا آمده ایم که کار مشخصی را انجام دهیم و این کار هدف ماست.
اگر اینکار را انجام ندهیم، در اینصورت هیچ کاری انجام نداده ایم. بنابراین همه ما بصورت شهودی میدانیم که این یک حقیقت است و از کودکی این را میدانستیم که برای چه به دنیا آماده ایم و قرار بوده که چه کسی شویم. ما همواره میدانستیم که باید رشد کنیم و تکامل فردی پیدا کنیم و خود واقعیمان شویم. در هر دوره از زندگی باید این را پرسید که علائم روان رنجوری که در فرد ظاهر میشود، چگونه به او کمک می کند تا از وظیفه و کار اصلیش اجتناب کند؟
کسی که از زندگی لذت نمیبرد و سراغ مشاور میرود، میداند که چه کاری باید انجام دهد و مسئولیت چه جیزیهایی را به تعویق انداخته است و در این لحظات است که ما به سفرهای سطح بالاتر و متعالی تر قدم میگذاریم. ما همگی تجربه ای برای طبیعت هستیم. شاید هم یک ریسک یا قمار در عالم ناشناخته ها. وظیفه ما اینست که در این بازی حل شویم و توازن طبیعت را برهم نزنیم. بگذاریم این بازی مسیر خودش را در ما طی کند. همراستا شدن نفس با خود برتر و ایجاد یک توازن در زندگی خودآگاه و اینکه بتوانیم خود را باز ستانیم از روزمرگی ها و بی معنایی. این حالات در نیمه دوم عمر برای ما مشهمد تر میشود و سئوالات بزرگ زندگی آغاز میشود.

ریچارد بندلر در دهه 80 تکنیک اسکواش بصری را در ان ال پی ابداء کرد و در مواقعی که فرد نیاز به برنامه ریزی در زمینه هدفگذاری و موفقیت داشت، ارائه می نمود. این شیوه برای پر کردن فاصله خالی بین حالت کنونی و حالت مطلوب است. به وجود آوردن اشتیاق لازم برای ادامه حرکت به سمت هدف نیز از نتایج این تکنیک است.
وجه تمایز این تکنیک با تمرینهای دیگر هدفگذاری این است که شما را با نوعی حس خوشی مصنوعی رها نمیکند، بلکه به شما احساس قوی و مثبت میدهد تا با برداشتن قدم های مشخص، ابزاری ارزشمند برای تعیین مسیر درست است. تمرین زیر را در محیطی آرام و راحت به ترتیب انجام دهید.
1-نمایی واضح از خود درست کنید. همانطور که در حال حاضر هستید، با همه دشواریهایی که دارید.
2- خود را طوری تصور کنید که بر همه مشکلات غلبه کرده اید. رفتار و احساساتتان را تجسم کنید و با جزئیات مرور کنید.
3- هر یک از این حالات را در یکی از دستهای خود تصور کنید و دستها را بصورت کشیده در روبروی صورتتان قرار دهید. دستها نسبت به هم دارای فاصله هستند و این فاصله نشان دهنده محدوده نامعلوم بین دو حالت فوق است.
4- تصاویر و فیلم هایی از مراحل منطقی بین دو حالت بسازید. هر فیلم را صحنه به صحنه تنظیم کنید، هر چیزی را که لازم است تغییر دهید تا هر یک به مرحله بعد تبدیل شود.
5- بین این دو دست، حدود ده مرحله را تعبیه کنید و به فرآیندی واحد تبدیل کنید. چشم های خود را به آرامی ببندید.
6- دست ها را مشت کنید و کم کم به بدن نزدیک کنید و حالت جدید را به درون خود بکشید. در این حالت، احساسی جدید خواهید داشت .
7- این احساس خوب را در بدن به چرخش در بیاورید و اجازه دهید در تمام بدن جاری شود. همینطور که این کار را میکنید، ببینید که به کجا میخواهید برسید؟ قدم اول را بردارید و در ذهن به جلو بروید. سپس قدم دوم و سوم..
شرایط رسیدن به هدف را خوش ساخت کنید و با جملات مثبت بیان کنید. باید آنرا در یک بازه زمانی مشخص تعریف کنید. باید روزی ایده آل را تصور کنید و از خود بپرسید قبل ازشروع این مرحله، چه کارهایی را بایدا نجام دهید؟
پاسخ خود را یادداشت کنید....
کارهای پیچیده را بدین شکل به مراحل ساده تبدیل کنید و آنرا بارها مرور کنید.

قبلا از نقش اندروفین در انواع اعتیادها گفتیم. هورمونی طبیعی که باعث حس رضایت و خوشحالی میشود. گاهی ما برای کسب حس لذت، دنبال ترشح این هورمون هستیم. یکی از این مواردی که ترشح این هورمون را به همراه دارد، خوردن است. ما در پی خوردن مواد غذایی گوناگون، تجربه های مختلفی را کسب کرده ایم و هر یک از این تجربه ها، مسیرهای عصبی را شکل داده است.
باور NLP بر اینست که وقتی مسیر عصبی در هر رفتاری شکل میگیرد، فرد بصورت ناخودآگاه به سوی آن رفتار کشیده میشود . مسیرهای عصبی تشکیل شده آنقدر ضحیم میشوند که بدون هیچ فکر کردنی آن رفتار را انجام میدهیم. این نکته را با مثالی توضیح میدهم. اگر از شما بپرسم که حاصل 2+2 چند میشود؟ به راحتی میتوانید جواب را بگویید، زیرا آنقدر تکرار شده است که در ناخودآگاه ثبت شده است و مسیر عصبی آن شکل گرفته است. حال اگر ضرب یک عدد سه رقمی در سه رقمی را از ما بپرسند، مدتها طول میکشد تا جواب را پیدا کنیم.
این روند بخاطر خاصیت طبیعی مغز است. برای اینکه هر روز مسیر خانه و اسم اطافیان را دوره نکنیم، ذهن باید در پی مسیر عصبی، تمام این وقایع را ثبت کند. حال اگر یک رفتار یا وقایع همراه با لذت و یک تجربه خوشایند باشد، زودتر در ذهن ثبت میشود. حالا اینها چه ربطی به عادات غلط ما و چاقی دارند؟
این اندروفین لعنتی
وقتی حرف از خوردن غذاهای لذیذی مثل همبرگر، انواع فست فودها، پیتزا و... میشود، بدون فکر کردن ذهن ما درگیر خاطرات خوش و حتی مزه آن غذا میشود. شرکت های تولید کننده این محصولات هم از این خاصیت مغز استفاده کرده و با تبلیغات مختلف، قصد دارند خاطره ای از این مواد غذایی را ثبت کنند. خاطره ای که هرگاه به آن فکر میکنیم، هورمون اندروفین ترشح و ما را به سمت آن هدایت کند.
حالا چطور میتوان این مسیر عصبی را حذف کرد؟ ما نمیتوانیم مسیرهای عصبی را حذف کنیم، بلکه به کمک تکنیک های NLP میتوانیم کشش ناخودآگاه را نسبت به آن غذا یا رفتار کم کنیم. هنر NLP اینست که با تغییر رویکرد و علاقه فرد نسبت به عادات نامطلوب، توجه آنان را به عادت دیگری معطوف میکند و رفتار سازنده ای را جایگزین میکند. دقت کنید ما نمیتوانیم یک رفتار را پاک کنیم، فقط میتوانیم اثرات آنرا کم کرده و حساسیت فرد نسبت به آنرا کاهش دهیم.
وقتی فردی به یک غذای خاص فکر میکند، لذتی که قبلا از آن سراغ داشته را تجربه میکند و بدون اینکه فکر کند، بصورت ناخودآگاه به سمت آن کشیده میشود ولی بعد از اینکه سیر شد، حس پشیمانی سراغ او می آید. در اعتیاد به مواد مخدر هم فرد همین تجربه را دارد. امروزه بررسی یک رفتار بصورت عمیق و شناخت ریشه های آن و استفاده از تکنیک های ماندگاری چون NLP میتواند نتایج خوبی را به همراه داشته باشد.
دن گیلبرت معقوله تغییر ار به زیبایی تعریف میکند. آنرا به فرآیند تولید محصول در کارخانه توصیف میکند. اشتباهی که ما در تفسیر روند زندگی و انتظاراتی که از دستاوردها داریم اینست که درحالیکه در مراحل میانی تکامل خود هستیم، انتظار کسب نتیجه نهایی و رسیدن به هدف خود هستیم. شاید هنوز وقت درک آن هدف و مواهب آن نرسیده باشد ولی ما اصرار میکنیم که حداقل به حس خوب هدف برسیم.
هدف را باید پروسه ای دید که با تکمیل شدن انسان کم کم بدست می آید. انسانی که خود هنوز ناقص است و هر روز قطعه ای به این پازل ناقص اضافه میشود، انتظار دارد به همه چیز برسد ولی اینکه برای رسیدن به آن چقدر آماده است، سئوالیست که باید از خود پرسید.
انسانها محصولی هستند که در کارخانه زندگی در حال ساخته شدن هستند. این خط تولید از لحظه تولد آغاز میشود و تا آخرین لحظه زندگی ادامه دارد. ولی ما گاهی اشتباها فکر میکنیم که در وضعیت نهایی هستیم. در حالیکه شخصی که شما امروز هستید، کاملا گذرا و دائما در حال تغییر و تکمیل است.
به اندازه همه اشخاصی که شما تا این لحظه بوده اید و اکنون نیستید....
تنها چیزی که در زندگی ما تغییر نکرده، همین تغییر است.
قصه درمانی میلتون اریکسون
در مطالب گذشته در خصوص میلتون اریکسون و متد قصه درمانی در ان ال پی مطالبی ارائه نمودیم. ریچارد بندلر و جان گریندر نیز از این متد بخوبی در تکنیک های NLP استفاده کرده اند. اریکسون تعبیر جالبی از روش های درمانی خود داشت. او میگفت من روزی چند بیمار را میبینم. برایشان داستانی تعریف میکنم و آنها به خانه خود میروند و روش زندگی خود را تغییر میدهند. اریکسون در حالت خلسه داستان های مبهمی را به بیمار میگفت و اعتقاد داشت که اگر بیمار داستان را فراموش کند، اثر بخشی آن بیشتر میشود.به اعتقاد او، خلسه حالتی است که در آن یادگیری و آمادگی برای تغییر ب هشدت افزایش میابد.
از کودکی ما دنیا را با قصه گویی پدران و مادران خود آغاز کرده ایم و با آنها انس گرفته ایم. قصه مجموعه ای از حواس ما را بکار میگیرد، اما در قصه درمانی یک روان درمانگر آگاه، هوشمند و خلاق به دلیل آشنایی با ساختار قصه با دقت علمی بیشتری تیر را به هدف میزند و قصه متناسب با وضعیت بیمار را میگوید. میلتون اریکسون بدلیل اعتقاد عمیق به ناخودآگاه انسان، میتوانست از قصه های مختلف برای درمان استفاده کند که نتایج شگرفی در پی داشت.
او در حال درمان از مکث ها، تن صدا حالت بدن و چیزهایی استفاده میکرد که در ناخودآگاه اثرگذار بود. روش درمان اریکسون را میتوان در پنج قالب نشریح کرد: 1- جلب توجه 2- تضعیف چارچوب ها و نظام باورها 3- بررسی ذهن ناهوشیار 4- پردازش ذهن ناهشیار 5- پاسخ هیپنوتیزمی.
راپورت: کلمه راپور به معنی ارتباط موثر نیز روشی بود که او انجام میداد. ارتباط موثر یعنی یک رابطه میان بیمار و پزشک که در آن بیمار احساس امنیت خاطر میکند و با عتماد بنفس بیشتری به درمان جواب میدهد. اریکسون برای جلب توجه بیمار از او سئوالات متعددی میکرد و برایش لطیفه و داستان تعریف میکرد. داستانهای او انتهایی موفق و آموزنده داشتند.
در روش میلتون که به ابهام گویی معروف است، همکاری بین بیمار و درمانگر مانند کامل کردن مکعب روبیک است که در آن هر دو نقشی فعال دارند. اگر کسی داستان های او را در حالت معمولی میشنید، آنها را کلیشه ای ، چرند و بی فایده توصیف میکرد، اما در شرایط هیپنوتیزم هر کلمه معنایی فراتر پیدا میکند و داستان میتواند اسباب روشنگری شود.
این فرآیند را اصطلاحا " ویژن زندگی" مینامند. ویژن یعنی اینکه در بستر زمان، خودت را در شرایطی میبینی؟ آینده ات را چگونه تصور میکنی؟ این رویداد را با مثالی حضورتان توضیح میدهم. فرض کنید شما نویسنده داستانی هستید که قرار است در یک سوم پایانی داستان، قهرمان داستان از همسرش جدا شود.
بنابراین شما مجبور هستید از میانه داستان، کم کم شروع کنید روال داستان را شکل دادن و روابط این دو را مشوش کنید تا ذهن مخاطب را آماده کنید که در نهایت با جدایی آنها شوکه نشود. قصه زندگی ماهم درست شبیه این داستانهاست. اگر نویسنده رمان، برای قهرمان داستانش یک فرجام شوم را در نظر بگیرد، مجبور است از ابتدا قصه را طوری پیش ببرد که در نهایت، ثهرمان داستان به همان فرجام شوم دچار شود.
اگر چشم اندازی که شما برای زندگی و آینده خود دارید، سراسر شکست و ناکامی است، این چشم انداز روی اکنون شما هم اثر گذار است و شما از هم اکنون شروع می کنید به تجربه کردن شکست. اگر قرار است در صفحه 150 داستان افسرده شوید، حالا که در صفحه 120 داستان زندگی هستید، خودتان را خموده و بی حال کنید تا برای آن افسردگی آماده شوید.
بسیار اتفاق می افتد که در دوره های مهندسی ذهن به دانشجویان تمرین ویژن را توضیح میدهم و میبینم که آنها داستانی غم انگیز از زندگی را برای خود نوشته اند و بخوبی آنرا کارگردانی میکنند. در nlp تمرین تغییر تصویر ذهنی در خط زمانی فرد، کمک شایانی به بهبود چشم انداز ما از زندگی میکند.
اگر ما تصویری خوب و سازنده از آینده در نظر داشته باشیم، در اکنون هم تاثیرگذار خواهد بود. بقول نیچه: شما مولف کتاب زندگی خودتان هستید. جوری بنویسید که حوصله تان سر نرود.
سجاد زمانی مدرس بین المللی NLP و مهارتهای زندگی برای شما از تغییرات فردی خواهد گفت.
آیا میدانید افراد موفقی مانند آنتونی رابینز، بیل گیتس، بکام و... از چه متدی برای موفقیت استفاده میکنند؟ اگر می خواهید انتخابهای بیشتری درمورد رفتار و احساساتتان داشته باشید، یا نحوه تعامل با دیگران و ارتباطات خود رابهبود بخشید و به نتایج مطلوبتری برسید، NLP می تواند گام به گام با شما، نیل به همه این اهداف را فراهم سازد.
کدامیک از جنبه های زندگی ما نیاز به تغییر دارد؟
یادگیری دیالوگهای هیپنوتیزمی
ارائه بهترین متدهای دستیابی به اهداف شخصی
تکنیک مهندسی آرزوها و شناخت استعدادها در طی دوره
به نظر شما دلیل آرایش کردن خانمها چیست!!؟
شناخت قدرت ناخودآگاه و تغییر باورهای غلط
کمرنگ کردن خاطرات منفی و ترک عادت های نامطلوب

پرسشنامه:
هریک از عبارات زیر را بخوانید و باتوجه به معیار زیر به آنها امتیاز دهید.
0 – ابدا اینطور نیستم
1- تا اندازه ای اینطور هستم
2-کاملا اینطور هستم
برونگرا:
1- از صحبت کردن با دیگران انرژی میگیرم. ------
2- شناختن من نسبتا آسان است و من در نظر دیگران شخصی دوستانه و معاشرتی هستم. -----
3- من در ملاقات با افراد جدید راحت هستم. -----
4- دوست دارم کانون توجه باشم. ----
5- اهل صجبت هستم و اغلب ارتباط کلامی را به ارتباط کتبی ترجیح میدهم. -----
6- تقریبا با همه حرفی برای صحبت پیدا میکنم. -----
7- من دوستان و آشنایان فراوانی دارم. -----
8- اگر مدت طولانی تنها بمانم، احساس بیقراری میکنم. ----
9- باید مراقب باشم تا به دیگران هم فرصت حرف زدن بدهم. -----
10-من با صحبت کردن به نتیجه گیری میرسم. من با صدای بلند فکر میکنم. -----
درونگرا:
1- در مهمانیها و جامعه اگر کسی را نشناسم احساس راحتی نمیکنم و ترجیح میدهم گفتگوی دونفره داشته باشم. ----
2- دوست دارم وقت زیادی را به تنهایی بگذرانم. ----
3- ترجیح میدهم تعداد محدودی دوست داشته باشم. -----
4- ترجیح میدهم بجای اینکه من به سمت دیگران بروم، دیگران به سمت من بیایند. -----
5- اشخاص اغلب به من میگویند خجالتی.-----
6- قبل از اینکه حرف بزنم، فکر میکنم که چه بگویم. ----
7- اگر زمان زیادی با افراد صرف کنم، حوصله ام سر میرود و خسته میشوم. -----
8- ترجیح میدهم به تنهایی روی پروژه ها کار کنم. -----
9- درباره انتخاب دوست، انتخابی عمل میکنم. ----
10- دوست ندارم کانون توجه باشم. -----
در آغاز روز که پا به اجتماع می گذاریم و به همه سلام میگوییم. این آغاز روابط اجتماعی ماست. هر کسی به طرق مختلف در پی امتیاز گیری از بقیه است که گاهی اوقات منجر به بروز بازی های خطرناک و پیچیده ای میشود. این انسان دوپا، بازی را از همان دوران کودکی می آموزد و نیرنگ باز باشد تا برنده شود. نیرنگ اساس رفتاری انسانهای نا سالم است. انسان در ظاهی میخواهد به عشق، همدلی و صمیمیت برسد اما بازی های بد سد راه او هستند تا عشق واقعی را تجربه کند. جامعه ای که ناسالم است، مجموعه ای از انسانها با بازی های روانی مختلف است.
بسیاری از خانواده ها، بازی ها را جزء هوشمندی و زرنگی خود میدانند و زمانی که دور هم جمع میشند، فوت و فن های آنرا بهم یاد میدهند. از خاطرات خود میگویند و قهقهه سر میدهند و جزء امتیازات خود میدانند. کودکی که این مفاخر را می آموزد، سعی میکند همانند والدین خود باشد. او از مدرسه و دوستان بازی ها را شروع میکند و بدنبال امتیازکیری است. در خانواده، هر قدر کودک محروم و یا تحثیر شده باشد، بازی ها پر رنگ تر میشوند.
انواع بازی ها در روابط انسانها:
1- من می بازم – تو می بری
2- من میبرم – تو میبازی
3- من میبازم – تو میبازی
4- من میبرم – تو میبری
در بازی های ناسالم، روش من میبرم- تومیبازی حاکمیت دارد. همچنین در بازی ها دو نوع بازی "خوب "و بازی" بد" وجود دارد. در باز های بد، فرد قصد ضربه زدن به دیگران را دارد و با زخم زبان و طعنه، آنها را بیازارد. در بازی بد، انگیزه روانشناختی فرد بسیار مهم است. مثلا شخصی رفتار مودبانه ای با رئیس بانک دارد و برای او هدیه میاورد. لایه اجتماعی رفتار او نشان دهنده مهربانی اوست، اما در نهان به دنبال وام و کار غیر غانونی است. پس بازی ها در لایه پیام و لایه های روانشناختی دارای معانی مختلف است.
از طرفی، این نکته را باید بدانیم که بالغ شخصیتی، وارد بازی نمیشود. بازی هایی که کودک و والد در آن حضور دارند را میتوان به سه نقش تعمیم داد.
1-ناجی: زمانی که فرد در اجرای بازی روانی از منظر یک فرد ناجی وارد عمل میشود و پس از آن شروع به ایفای نقش میکند.
2- آزارگر: وقتی فردی، از منظر قلدر و تحکم کردن وارد رابطه میشود.
3- قربانی: وقتی فرد در رابطه، نقش قربانی را دارد و بدنبال ناجیمیگردد تا نقش خود را بازی کند.
در مطالب آینده، به بررسی بازی ها و انواع آنها میپردازیم.
- برقراري ارتباط موثر و شناخت كانال ادراكي افراد VAKOG - RAPORT
- تغيير تصاوير ذهني و در نتيجه بهبود براشت ما از وقايع
- آموزش تكنيك سوييش جهت تغيير رفتار در آينده (swish model)
- تكنيك نشانه گذاري بدن ( anchor)
- تكنيك كمرنگ كردن خاطرات ناگوار
- بررسي تضاد هاي ذهني
- تكنيك رفع اختلاف، قضاوت و انتقاد
- تكنيك خط زماني فرد (time line)
- هدفگذاري موثر ( مهندسي ذهن)
- تحليل شكست ها و نيات مثبت ناخودآگاهخانه ان ال پي ايران، برگزار كننده همايش ها و دوره هاي مهندسي ذهن در كشور.
مهندسي روياها و بررسي دام هاي ذهني
شناخت تيپهاي شخصيتي
بررسي باورهاي غلط در زندگي
![]()
درباره سندرم شکست پس از موفقیت چه میدانید؟ متن زیر از یکی از ثروتمندانی که به این موضوع دچار شده، نوشته شده است :
چرا خیلی از مردم اول به موفقیت دست پیدا می کنند و بعد شکست می خورند؟ یک دلیل مهم این است که ما فکر می کنیم موفقیت یک خیابان یک طرفه است.بنابراین ما هر کاری که برای رسیدن به موفقیت لازم باشه انجام می دهیم. ولی وقتی که به آن می رسیم، تصور می کنیم که همه چیز تمام شده،و در محیطی آرام به استراحت می پردازیم،و انجام تمام کارهایی را که برای رسیدن به موفقیت انجام داده ایم، متوقف می کنیم.و طولی نمی کشد که در سراشیبی می افتیم.و به جرات می توانم بگویم این مسئله اتفاق می افتد.چون برای من اتفاق افتاد.
برای رسیدن به موفقیت، سخت کار کردم و به خودم فشار آوردم.ولی بعد متوقف شدم، چون فکر کردم، "من دیگه به چیزی که می خواستم رسیدم...از الان می توانم استراحت کنم".
برای اینکه به موفقیت برسم، همیشه تلاش می کردم پیشرفت کنم و خوب کار کنم.ولی بعد همه چیز را متوقف کردم، چون با خودم فکر کردم، " من به اندازه کافی خوب هستم.دیگه بیشتر از این نیاز به پیشرفت ندارم."
پیش از این که به موفقیت برسم، ایده های بسیار خوبی را ارائه می کردم. چون تمام کارهایی را که برای رسیدن به این ایده ها لازم بود انجام می دادم ولی بعد تمام این کارها را متوقف کردم.دیگه هیچ ایده ای نمی توانستم بدهم.
پیش از این که به موفقیت برسم، همیشه روی مشتری ها و پروژه ها تمرکز می کردم و پول برایم اهمیتی نداشت. ولی بعد جریان های پول بود که سرازیر می شد.و این پول هواس من را پرت کرد و خیلی زود به جایی رسیدم که تمام وقتم به صحبت با کارگزار بورس و دلال ملکم می گذشت...در حالیکه باید آن وقت را برای مشتریانم صرف می کردم.
قبل از این که به موفقیت برسم، همیشه آن کاری را انجام می دادم که دوست داشتم ولی بعد سرگرم اموری شدم که هیچ علاقه ای به آنها نداشتم.مثل مدیریت. من بدترین مدیر دنیا هستم.ولی تصور کردم که از عهده این کار برخواهم آمد. چون هر چی باشه من ...رئیس شرکت بودم.
آن زمان من ظاهرا در اوج موفقیت بودم،ولی در عمل بسیار افسرده بودم.ولی من مرد این کارم، می دانستم چطور باید به این مشکل غلبه کنم من یک ماشین فوق العاده سریع خریدم. ولی کمکی نکرد.من خیلی سریع تر شده بودم ولی کماکان افسرده بودم.
بنابراین پیش دکترم رفتم و گفتم، دکتر، من می تونم هر چیزی که دلم می خواهد بخرم. ولی خوشحال نیستم. خیلی افسرده ام. چیزی که می گویند درسته ولی تا وقتی که برای خود من اتفاق نیافتاد آن را باور نکردم.ولی نمی توان شادی را با پول خرید.دکتر جواب داد، نه، ولی داروی آرامش بخش را می توان با پول خرید.و به من داروی ضد افسردگی داد و ابرهای سیاه تا حدودی کنار رفتند. ولی تمام کارهایم هم کنار گذاشته شدند.چون مدام در حالت بی خبری بودم و حتی تماس های مشتریانم برایم اهمیتی نداشت.
مشتریان هم دیگر تماس نگرفتند. چون می دانستند که من دیگر در خدمت آنها نبودم. من فقط در خدمت خودم بودم.
طولی نکشید که ورشکسته شدم.من و شریکم، مجبور شدیم کارمندان را مرخص کنیم. این نهایت سقوط برای هردوی ما بود و باید از عرش به زیر می آمدیم و این فوق العاده بد بود.
بنابراین من دوباره شروع به انجام کارهایی کردم که دوست داشتم و دوباره شروع به لذت بردن کردم. سخت کارمی کردم و خلاصه اینکه: تمام کارهایی که برای رسیدن به موفقیت لازم بود را انجام دادم.البته به همین آسانی و سریعی هم نبود.هفت سال طول کشید.
ولی در پایان، تجارت من از هر زمان دیگری پررونق تر شده بود و وقتی که من دوباره شروع به پیروی از این هشت اصل کردم،ابرهای سیاه برای همیشه از فراز سر من ناپدید شدند.و یک روز صبح از خواب بیدار شدم و گفتم،"دیگه نیازی به آرامش بخش ندارم"و از آن موقع تا به حال دیگر به سراغ داروهایم نرفته ام.
و من آموختم که موفقیت یک مسیر یک طرفه نیست. این یک سفر پیوسته است.و اگر بخواهیم از "سندروم شکست پس از موفقیت" جلوگیری کنیم، مسئله فقط این نیست که چطور به موفقیت می رسیم،بلکه چگونه موفق ماندن هم مهم است.این شما و این مسیر پیوسته موفقیت.

پرندگان با خزندگان فرق دارند
نه به خاطر اینکه آنها بال دارند و اینها ندارند
نه به خاطر اینکه آنها دو پا بیشتر ندارند و اینها پاهای بیشتر دارند
نه به خاطر اینکه آنها دنیا را از نقطه ی بالاتری میبینند
خزندگان هم میتوانند بر بالای قله های بلند بایستند و دنیا را از بلندترین ارتفاع نظاره کنند
پرندگان با خزندگان فرق دارند
چون میتوانند معلق بودن را تحمل کنند
چون میتوانند بدون اینکه نقطه ی مشخصی برای فرود دیده باشند، از نقطه فعلی پرواز کنند
خزنده، تا جای پای جدیدی برای خود نبیند، از نقطه ی قبلی خود تکان نمیخورد
ولی پرنده، بی آنکه مقصدی برای نشستن بداند، آرام و با اطمینان، پرواز میکند
خزنده، پا بر زمین دارد و در سر رویای آسمان
پرنده پر در هوا دارد و در سر خاطرهایی از زمین
انسان، پر پرواز را خیلی زود ساخت
اما برای تکامل مغز پرواز، باید قرنهای بیشتری، در انتظار بنشیند

اعتیاد مثبت – تغییر در عادات رفتاری
امروز میخواهیم از فواید اعتیاد بگوییم و برعکس همه، بگوییم اعتیاد هم میتواند خوب باشد. قبل از آن باید به این جمله طلایی اول اشاره کنم که " ما عادتها را میسازیم و سپس عادتها مارا میسازند". کسی که متفاوت می اندیشد ، به این خاطر است که متفاوت ” میبیند” و متفاوت ” میخواهد”
اگر ما هر روز خود ا قدرتمند، شاد، موفق و ... صدا کنیم و از کلمات مثبت استفاده کنیم، با گذشت زمان این کلمات تاثیر خود را روی ما خواهند گذاشت. پس دوستان قدرتمند این جمله یعنی، ما می توانیم بصورت عمدی عادتهای غلط را شناسایی و آنرا با یک عادت صحیح جایگزین کنیم. روش غلطی که ما در تغییر سبک زندگی و عادتهای غلط انجام میدهیم این است که با یک پاک کن فقط رفتار غلط را حذف میکنیم. خب پس بعد از آن چه رفتاری باید جایگزین شود؟
اما روش صحیح این است که یک رفتار مشخص و صحیح را بصورت عامدانه در سطح خودآگاه تعیین کرده و پس از تکرار رفتار، به عادت تبدیل می شود و سپس این عادت است که ما را بصورت ناخودآگاه هدایت می کند. حتی در موارد درمانی مانند فوبیا (ترسهای واهی. ترس از ارتفاع، تاریکی، حضور درجمع و... ) فرد فقط به دنبال حذف این رفتار ناخواسته است ولی جایگزینی برای آن ندارد. در سالهای اخیر متدها و تکنیک های زیادی در این رابطه بکار برده میشود که یکی از بهترین آنها علم NLP است که در شماره های بعدی بصورت مفصل به آن خواهیم پرداخت.
جمله طلایی دوم می گوید: "تکرار کارهای قبلی مساویست با نتایج قبلی و انجام کارهای جدید مساویست با نتایج جدید". پس اگر به دنبال نتایج جدید هستید، کارهای جدید انجام دهید.
انسانهای ضعیف، سه گزینه پیش روی خود دارند:
گزینه اول «تسلیم شدن» است. اینکه خود را به دست شرایط بسپاریم و بگوییم: به هر حال اینها اتفاق افتاده و این وضعیت زندگی من است و اوضاع نامناسب را نمیتوان تغییر داد و بهتر است آن را بپذیرم. واقعیت این است که تسلیم شرایط شدن، درد و رنج وضعیت موجود را تا حدی کاهش میدهد و شاید به همین دلیل است که انسانها، این گزینه را انتخاب میکنند. به هر حال اگر شما از وضعیت شغلی خود ناراضی باشید و بگویید که «همین است که هست و خیلیهای دیگر هم مانند من هستند که از شرایط خود ناراضی هستند…». همین نوع تفکر، میتواند کمی به شما آرامش دهد. اگر چه منجر به بهبود وضعیت نمیشود.
گزینه دوم، افسردگی است. این رفتار موجب جلب محبت دیگران، توجیه رفتارهای نادرست شما و همینطور تنشهای ذهنی کمتر برای شما باشد.
گزینه سوم، اعتیاد منفی است. اعتیاد منفی (مواد مخدر، الکل و مراجعه دائمی به سایتهای روشی بسیار قدرتمند و اثربخش برای فرار از مشکلات و تحمل بهتر درد و رنج است. تنها مشکل انتخاب این روش از آنجا ناشی میشود که پس از اینکه درد و رنج و منشاء مشکل از بین رفت، شما همچنان باید با اعتیادی دست و پنجه نرم کنید که سالها همراه شما باقی خواهد ماند…
در مقابل گزینه قدرتمند سوم، راهکار دیگری مطرح می شود بنام «اعتیاد مثبت». عادتهای منفی به خودی خود حذف نمیشوند و تلاش برای حذف آنها نیز چندان اثربخش نخواهد بود مگر آنکه، عادتهای رفتاری مثبت (اعتیاد مثبت) جایگزین آن شود.

تست جاه طلبی
برای سنجش میزان جاه طلبی به مفهوم بزرگ اندیشی و تحقق بخشی به رویاهایتان بسیاری از افراد موفق از ویژگی های مشترکی برخوردارند. هوش بالا، انگیزه، انرژی پیگیری و... اما برخی به علاوه اینها از سیستم دیگری هم برخوردارند که باعث میشود از بقیه پیشی بگیرند.
بنا بر تحقیقات دیوید مکلند استاد دانشگاه هاروارد، با طراحی پرسشنامه زیر مشخص میشود که میتوانید میزان جاه طلبی را اندازه بگیرید. برای پاسخ دادن به سئوالات میتوانید جلوی هر سئوال گزینه درست یا غلط را درج کنید.
1- وقتی ساعت کارم تمام میشود، مطلقا به کار فکر نمیکنم.
2- دوست دارم روزی از طریق شرکت در قرعه کشی و یا شرط بندی به یک ثروت بزرگ و ناگهانی برسم.
3- آدم فقط یکبار زندگی میکند و باید به فکر خوش بودن در لحظه باشد بجای اینکه دغدغه آینده داشته باشد.
4- در مجموع دوست ندارم چیزی را هدر دهم (آب، سوخت و...) .
5- برای انجام کارهای روزانه، برنامه و لیست دارم.
6- ترجیح میدهم با فردی موافق و کم تجربه کار کنم تا فردی مخالف و باتجربه
7- ترجیح میدهم کارها را همین امروز انجام دهم تا اینکه به فردا موکول کنم.
8- علاقه خاصی به درک شیوه افراد موفق دارم.
9- در هر کاری که میکنم، به میزان وقتی که صرف آن میکنم و ارزش آن فکر میکنم.
10- به کارهایی که مهم هستند ولی دشوار و شاید 50% بیشتر احتمال موفقیت ندارند، بیشتر مشغول میشوم، تا آنها که میدانم حتما در آن موفق میشوم اما خیلی امور ارزشمندی نیستند.
واما جواب تست:
1-غلط
2- غلط
3- غلط
4- درست
5- درست
6- غلط
7- درست
8- درست
9- درست
10- درست
تفسیر : امتیاز 8 تا 10 شما جاه طلب هستید. میل شما یه موفقیت ممکن است سودمند باشد اما شاید با کم استراحت کردن و لذت نبردن به خود و زندگیتان ضربه بزنید.
امتیاز 5-7 میزان جاه طلبی شما در حد متوسط است و هدف های متوسط را خوب دنبال میکنید. اما در بلند پروازی دچار موانع ذهنی هستید.
امتیاز 0-4 میزان جاه طلبی شما کم است و ممکن است به توانمندی های خود اعتماد نداشته باشید. اگر از این وضعیت ناراضی هستید اکنون شروع کنید....
بررسی نقش ناخودآگاه در بروز چاقی
در مطالب گذشته به بررسی معضل چاقی پرداختیم که چگونه افراد به روشهای گوناگون دست میزنند تا در کمترین زمان، تغییرات ماندگار داشته باشند. اما در این بین به مسائل ریشه ای که در عمق روان آنها مستتر است توجه نمی کنند.
در NLP به نیات هر رفتار میپردازیم و به این مسئله باور داریم که اگر رفتاری از ما سر میزند، قطعا نیتی در ناخودآگاه ما در آن دخالت دارد، ولی گاهی اوقات آنرا بصورت منفی نشان میدهد. افرادی را مشاهده میکنیم که به روابط خود با همسرشان اهمیت نمیدهند و چون چاقی از جذابیت آنها می کاهد، لذا برای دوری از آن روابط خاص، چاق میشوند. شاید برای شما عجیب باشد که یک انسان چگونه میتواند خود را عمدا چاق کند؟ جواب در NLP یافت میشود.
این افراد چون رابطه خوبی با همسر خود ندارند لذا از برقراری رابطه با آنان اجتناب میکنند. یکی از راههایی که باعث دور شدن همسرشان از آنان میشود، کاهش جذابیت ظاهری آنان است و چه راهی بهتر از چاق شدن میتواند از جذابیت فیزیکی آنها بکاهد؟ در این شرایط ناخودآگاه به مشکلات فرد توجه میکند و برای او شرایطی را بوجود می آورد که پرخوری را پیشه کند و از توجه به اندام خود قافل شود. هنر " نه گفتن" در اینگونه افراد وجود ندارد و نمیتوانند به مسائل پیش رو بصورت واضح بپردازند.
چاقی مفرط باعث کاهش میل به رابطه زنااشویی میشود و فردی که جرات حل مسائل زندگی خود را بصورت مستقیم با همسرش ندارد، دست به این بازی خطرناک میزند و خود را از لحظه های ناب زندگی محروم میکند. اگر به این افراد آموزش داده شود که در روابط زنااشویی راحت باشند، میتوانند به معضل چاقی نیز تسلط یابند. در NLP وقتی به ناخودآگاه فرد ارجاع میشود، جوابهایی عمیق یافت میشود که سالها روی آن سرپوش گذاشته شده . وقتی پرسیده میشود که چطور میتواند به روند کاهش وزن کمک کند؟ پاسخ را در حوادث گذشته فرد یا روابطش میتوان یافت.
وقتی فرد را از این مسائل آگاه میکینیم، او به گذشته باز میگردد و با ترمیم آنها به ریشه عادات نامطلوب پایان میدهد. تغییر تصویر ذهنی فرد به خود هم یکی از تکنیک های موثر در NLP است. وقتی به افراد چاق میگوییم خود را در 10 سال آینده چگونه تصور میکنی؟ او تصویری مبهم از یک انسان چاق و منزوی دارد که کسی به او توجه نمیکند. فکر میکنید در این حالت، کسی انگیزه ای برای تغییر خواهد داشت؟ پس تغییر تصاویر ذهنی و احترام به خود، یکی از راهکارهای تغییرات پایدار است.
باما همراه باشید...
در سلسله مطالب اعتياد به مبحث اعتياد به كار ميرسيم. شايد سئوال پيش بيايد كه مگر ميشود به كار معتاد شد؟ واقعيت اينست كه مرز باريكي بين سخت كوشي و اعتياد به كار است. اگر قرار است دستاورد خوبي داشته باشيم، در مقطعي از زندگي بايد برخي از كارهاي روزمره مثل مسافرت هاي زياد و گشت و گذار در شبكه هاي اجتماعي و... را به حداقل برسانيم. همانطور كه در دوره هاي مهندسي ذهن خانه NLP ايران درباره تكنيك هاي مديريت زمان صحبت ميكنيم، سخت كوشي فعاليتي است كه ميتوان آنرا در دراز مدت حفظ كرد و با فرمول تمركز و پيوستگي به نتايج خوبي رسيد.
اما پديده اعتياد به كار، داراي ريشه هاي رواني متعددي است كه فرد در آن ترجيح ميدهد بجاي پرداختن به مسائل دروني خود، آنرا با كار زياد و بيمارگونه جبران كند. در اين پديده فرد تقريبا تمام زمان خود را به كار ميپردازد و طوري خود را خسته ميكند كه فرصت نكند به مسائل ذهني خود فكر بكند. او چهره اي موفق از خود نشان ميدهد و در كوتاه مدت به دستاوردهااي هم ميرسد كه باعث حسرت اطرافيان ميشود. حتي در محيط كار نيز كارفرما بدش نمي آيد كه چنين افرادي باشند تا رقابتي ايجاد شود.
به ياد دارم وقتي در مجموعه اي فعاليت ميكردم كه اصرار به اضافه كاري كاركنان داشت و به افرادي كه بيش از ساعت كاري ميماندند، پاداش ميداد. اين مسئله باعث شد كه افرادي در زندگي عادي خود با مشكل مواجه شوند. حتي ديد كاركنان به كسي كه در روز 8 ساعت كار ميكرد عوض شد و كسي جرات نميكرد اولين نفر از شركت خارج شود.
پس عوامل محيطي و انتظارات يكي از فاكتورهاي سوق دادن فرد به اعتياد است. حتي خانواده ها هم در اين موضوع دخيل هستند. خانواده اي را در نظر بگيريد كه براي اينكه در بين خويشاوندان اسم و رسمي داشته باشد، خود را به آب و آتش ميزنند و بدون لذت بردن از داشته هايشان فقط به جمع كردن مال مي پردازند. من در هر برهه اي از زمان كه مشغله كاري زيادي داشته ام و مجبور بودم كار بيشتري انجام بدهم، به وضوح خستگي و دور شدن از خانواده را حس كرده ام. در اين حالت وقتي در يك وجه فقط به كار ميپردازيم، در دراز مدت به ماشيني تبديل ميشويم كه از خوشي هاي لحظه اي و اندروفين حاصله از مركز پاداش مغز لذت ميبريم. وقتي لذت دستاوردهاي كاري در ما افزايش پيدا ميكند، ديگر نيازي به تامين آن از جاهاي ديگر حس نميشود. اما پس از مدتي با فروكش كردن اين حس، نقش ارتباطات را بيشتر حس ميكنيم.
در ان ال پي به بررسي اين دام هاي ذهني و بازدارنده ها ميپردازيم و علت مشغول كردن خود به فعاليت هاي سخت روزانه را بررسي ميكنيم. اين نوع اعتياد هم مانند اعتياد به مواد مخدر در ريشه ها مشترك است و همه آنها به مسائل ذهني فرد و كمبودهاي او بر ميگردد. مشكل اينگونه افراد در اين است كه جواب سئوالات خود را در جاي اشتباهي جستجو ميكنند.
ادامه دارد...
سخن آغازین
دلایل زیادی باعث شد که در معقوله اعتیاد تحقیق کنم. بسیاری از انسانهایی را دیده ام که از شرایط خوب مالی و شغلی، در مدت زمان دو یا سه ساله همه چیز خود را از داده اند و به خاک سیاه نشسته اند. چه خانواده هایی که سایه شوم اعتیاد بر آنها سایه افکنده. چه جوانهایی که نداشته هایشان را دنیای خیالی اوهام جستجو کردند و به دنیایی پناه آوردند که فقط ساعاتی مهمان آن هستند و مانند پینوکیو، وقتی صبح بیدار میشوند تازه میفهمند که همش بازی بوده و تبدیل به موجودی شده اند و رفتاری بروز میدهند که حتی خوشان هم باورشان نمیشود.
گاهی باید مثل پینوکیو بود، او پذیرفت و به آغوش پدر بزرگ خود بازگشت. کسی از او سئوالی نکرد. کسی محکومش نکرد و با آغوش باز پذیرفته شد. کاری که با معتادین کشور باید انجام داد، پذیرش بی قید و شرط. اگر چنین شود، دید جامعه از معتاد به بیمار تغییر خواهد کرد. ما هیچوقت یک بیمار را از خود نمیرانیم که تو چرا دل درد یا پا درد داری؟ بلکه به آن کمک میکنیم. آیا در قبال انسانهای معتاد همین رفتار را داریم؟
آنقدر آنها را طرد میکنیم که سر از خرابه های حاشیه شهر در می آورند. گاهی اوقات در دوره های NLP وقتی میگویم که همه ما میتوانیم بصورت بالقوه معتاد، جانی و قاتل باشیم، همه با ید حالت بهت زدگی به من نگاه میکنند که مگر میشود؟ انگار اینها از فضا آمده اند. واقعیت اینست که همه ما بخشهایی را داریم و در پشت همه آنها رفتاری نهفته است که در موقعیت های مختلف خود را نشان میدهند.
در متد ان ال پی نیز به این بخش ها و نیت های پشت آنها میپردازیم. در واقع هر یک از این رفتارهای به ظاهر بد، حرفهایی برای گفتن دارند. نه تنها اعتیاد بلکه چاقی، ترس از تاریکی، ترس از ارتفاع و... دارای نیاتی مثبت هستند که باید آنها را در ناخودآگاه افراد جست.
اصل مطلب: قصد دارم در مطالب آینده به بررسی ریشه های اعتیاد و علل گرایش از منظر NLP بپردازم. تکنیک های مفیدی در ان ال پی وجود دارد که افراد کمک میکند با ناخودآگاه خود ارتباط برقرار کرده و جوابهایی را از آن بگیرند که گشایش هایی را در پی دارد. با استفاده از هیپنوتیزم اریکسونی، حل تضاد ذهنی و ... میتوان به درمانهایی پایدار رسید.در دوره های مختلف و همینطور مشاوره های خصوصی که داشته ام توانسته ایم به کمک فرد، به نتایج بسیار خوبی برسیم.
فقط اگر بدنبال رهایی هستید یک شرط دارد: پذیرفتن خطا و اشتباه. بیشترین نتایج را در افرادی دیده ام که این جمله را گفته اند: دیگه کافیه. خسته شدم.
چون تا زمانی که یک مشکل را انکار کنیم و خود را به خواب بزنیم، کسی نمیتواند برای ما کاری کند. اگر به این مرحله رسیدید و در این زمینه سئوال یا نیاز به راهنمایی دارید، میتوانید با ایمیل زیر با من در ارتباط باشید. به امید روزی که همه مردم ایران زمین در کمال صحت و سلامت باشند.
Sajadzamani.nlp@gmail.com
در دوره های مختلف تحلیل رفتار متقابل به تشریح زندگی اریک برن پرداخته ایم. واقعیت اینست که تحلیل رفتار را با نام او میشناسند. او این علم را به شکل امروزی معرفی کرد و نظریه های کودک، والد، بالغ و حالات نفسانی و... را به جهان معرفی کرد. اریک برن (Eric Berne) در 10 می 1910 در شهر مونترال کانادا در یک خانواده کم جمعیت به دنیا آمد.
پدرش پزشک عمومی و مادرش یک نویسنده و ویراستار حرفهای بود. اریک تنها یک خواهر به نام گریس داشت. پدرش در سن 38 سالگی با بیماری سل در گذشت.
اریک پا در جای پدر گذاشت و دوره پزشکی را با موفقیت به پایان برد. سپس دوره تخصصی جراحی عمومی را شروع کرد و در سال 1935 از دانشکده پزشکی مکگیل فارغالتحصیل شد. پس از آن به مدت 2 سال در کلینیک روان پزشکی دانشکده پزشکی دانشگاه ییل به کار پرداخت.
اریک در سال 1941 به موسسه روانکاوی نیویورک پیوست خودش توسط پل فدرن مورد روانکاوری قرار گرفت.
کار حرفهایش در روان پزشکی را در بیمارستانی در نیویورک آغاز کرد. اریک در خلال جنگ جهانی دوم به عنوان روانپزشک به ارتش آمریکا پیوست. در سال 1946 خدمتش در ارتش خاتمه یافت و کار حرفهایش را در مرکز روانکاوی سانفرانسیسکو از سر گرفت. در آنجا توسط اریک اریکسون مجدداً مورد روانکاوی قرار گرفت.
اریک برن در سال 1949 برای دومین بار ازدواج کرد. همسر دومش سه فرزند از شوهر قبلیش داشت و صاحب دو پسر نیز از اریک شد. امّا این ازدواج نیز در سال 1964 به جدایی انجامید.
رویکرد جدید به رواندرمانی را در سال 1956 ابداع کرد. در این سال او دو مقاله معروف به نام «شهود: تصویر ایگو» و «حالتهای ایگو در روان درمانی» منتشر کرد.
در این مقاله دوم بود که او مفهوم «کودک، بالغ و والد» و روش سه دایرهای برای نمایش آن را معرفی کرد. او نظریه جدید خود را تحلیل ساختاری نامید.
مقاله سوم به نام «تحلیل تبادلی (TA): روشی تازه و اثربخش برای درمان گروهی» در سال 1957 در دعوتی که از او برای حضور در جلسه انجمن روان درمانی گروهی آمریکا به عمل آمد، ارائه شد. در این مقاله بود که او ویژگیهای جدید و مهم «بازیها و تخیلات» را به سیستم جدید رواندرمانی خود افزود. اریک برن در سال 1962 مجلّه تحلیل تبادلی را منتشر نمود. دو سال بعد، انجمن بینالمللی تحلیل تبادلی (ITAA) بنیاد نهاده شد.
او در سال 1967 با همسر سومش ازدواج کرد که این ازدواج نیز در سال 1970 به جدایی انجامید. در ماه جون آن سال دچار نخستین سکته قلبی شد و در 26 جون دوباره سکته قلبی دیگری به سراغش آمد که باعث بستری شدنش در بیمارستان گردید. و سه هفته بعد در تاریخ 15 جولای 1970 بر اثر یک سکته قلبی وسیع از دنیا رفت.
در مطالب بعدی تالیفات ایشان را معرفی خواهیم کرد و نقش حالات نفسانی را در ارتباطات شرح خواهیم داد.
رابرت ديلتز كه يكي از بزرگترين محققان ان ال پي است، اعتقاد دارد براي تغيير رفتار،عادات و باورها، بايد در سطوح عميق تر يك فرد جستجو كرد زيرا تغيير در لايه هاي عميق شخصيتي، ماندگارتر و با ثبات تر خواهد بود. در اين نظريه كه به هرم منطقي ديلتز هم معروف است، تغييرات شخصي و نحوه يادگيري را در يك سلسله مراتب و سطح هاي مختلف نشان ميدهد.
در اين تكنيك از شش سطح عصبي – منطقي استفاده ميكنيم و رفتار فرد را در يكي از اين سطوح قرار ميدهيم. مزيت اين روش اينست كه ريشه رفتار را شناخته و با بررسي همان سطح، به رفع آن مي پردازيم. اين سطوح، راهي براي شناخت عقايد، رفتارها و باور است و با تغيير در يك سطح بالاتر هر سطح، نتيجه دلخواه را بدست مي آوريم. در پروسه تغيير هر فرد، بررسي هر سطح بالاتر تاثير جدي بر سطوح پايينتر خود دارد. مثلا اگر تشخيص داده شد كه مشكل فرد در لايه توانايي و استعداد است، ميتوان با بررسي و قرار دادن مسئله در لايه باورها و ارزشها، به ريشه يابي بهتر رسيد.
همچنين در ارتباطات،اگر افراد از سطوح يكساني استفاده نكنند، تعارض و اختلاف به وجود مي آيد. در اختلافات دقت كنيد كه مخاطب شما به كدام يك از سطوح مراجعه ميكند؟ اگر از كلمات چگونه استفاده ميكند، آن مسئله را ميتوان در سطوح توانايي و رفتار بررسي كرد. اما اگر در مشاجرات از چرا استفاده كرد، به دنبال كشف باورها و ارزشها است و ميتوان به او توضيح داد كه در كدام سطح هرم است و لازم نيست براي مسائل جزئي كه به سطوح پايينتر هرم مربوط است، ارزشها و باورهاي فرد را زير سئوال برد.
سطوح عصبي منطقي به شش گروه زير تقسيم ميشوند:
1- محيط
2- رفتار
3- توانايي و استعدادها
4- باورها و ارزشها
5- هويت
6- معنويت
سطح محيط: ابتدايي ترين سطح در اين هرم مربوط به سطح محيط است. كاري كه فرد در يك محيط خاص انجام ميدهد را ميتوان در اين سطح بررسي كرد. با سئوالهايي نظير: كي، كجا و با چه كساني؟ اگر فردي ميگويد در يك محيط خاص نميتوانم كار كنم، مسئله مربوط به محيط است.
سطح رفتار: آنچه فرد در قالب يك رفتار، گفتار يا آداب و رسوم انجام ميدهد، در اين بخش قرار دارد و ميتوان با سئوالهاي چه ميگوييد، چه اقداماتي؟ چه چيزي؟ به جوابهاي مورد نظر رسيد. بروز رفتارهاي خاص و سوء برداشت ها در اين سطح است.
سطح توانايي و استعدادها: اين سطح به مهارت ها و دانشي كه فرد در رفتار خود نشان ميدهد مربوط است و به چگونگي آن ميپردازد. اگر فردي رانندگي خوب را يكي از توانايي ها و مشخصه هاي خود ميداند، اين رفتار در اين سطح تعريف شده است.
سطح باورها و ارزشها: اين سطح از اساسي ترين لايه هاي شخصيت فرد است كه نيت رفتار را مشخص ميكند. اگر رفتاري را درست يا غلط بدانيم و به آن باور داشته باشيم، بايد آنرا در اين سطح بررسي كنيم. تغيير اين بخش زمانبر بوده و نگرش به زندگي و وقايع اطراف را مشخص ميكند. فردي كه باور دارد بدشانس است يا اينكه همه اطرافيان او دروغگو هستند، به باور رسيده است. مهم نيست كه باور ما درست يا غلط باشد، مهم اينست كه ما كارهايي را انجام ميدهيم كه باور داريم.
توصيه ميشود كارهايي را انجام دهيم كه با ارزشهاي ما همراستا باشند، در غير اينصورت باعث سرخوردگي و نارضايتي در زندگي ميشود. شايد اين تكنيك براي ريشه يابي برخي از احساس ناخوب ما مفيد باشد. مثلا فردي كه مديريت يك سازمان را به عهده دارد و جهت جلوگيري از ورشكستگي كارهايي را ميكند كه مغاير با ارزشهاي اوست، پس از مدتي حال خوبي نخواهد داشت.
سطح هويت: احساس هر فرد از خود و تعريفي كه نسبت به خود دارد، بيانگر خط مشي او در زندگي است . در اين سطح ماموريت ما در اين دنيا و اينكه چه كسي هستيم، مشخص ميشود. فردي كه خود را باهوش يا دوست داشتني ميداند، هويتي از خود تعريف ميكند كه ديگران او را با آن مشخصه ميشناسند.
سطح معنويات: عميق ترين سطحي كه در اين هرم قرار دارد مربوط به معنويات است. زندگي معنوي ما و تصويري فراتر از زندگي كه در ذهن ما نقش بسته را در اين سطح ميتوان يافت. اگر ميخواهيد بدانيد كه فرد، چه ديدي به زندگي دارد، بايد بدانيد كار يا رفتاري كه انجام ميدهد براي چه كسي، براي چه؟ و در راستاي چه رسالتي است؟
فردي كه به مشاور مراجعه ميكند، با به كاربردن كلماتي خاص، نگرش ديدگاه خود را به مشكل نشان ميدهد و مشاور ميتواند با شناسايي سطح مشكل، روند درمان را بهتر هدايت كند.
آلیس گفت: نمیتوانم باور کنم.
ملکه با لحنی تاسف بار گفت: نمیتوانی؟ دوباره سعی کن.
آلیس خندید و گفت: سعی کردن بی فایده است. چگونه به غیر ممکن فکر کنم؟
ملکه پاسخ داد: مطمئنا به اندازه کافی تمرین نکرده ای. من به سن تو بودم، همیشه نیم ساعت این کار را میکردم. حتی هنگام صرف صبحانه به شش غیر ممکن فکر میکردم.
باورهای ما به شدت بر روی رفتار ما تاثیر میگذارند و شرایطی را فراهم میکنند که کاری را انجام دهیم. اما باورها چه هستند؟ آنها اصول راهنمای ما هستند. نقشه های ذهنی که برای درک معنای دنیا استفاده میکنیم. اگر از شما بخواهم که به آتش گداخته دست بزنید یا از بالای بام به پایین بپرید، شما اینکار را نخواهید کرد زیرا باور دارید خطرناک است و هروز این مسئله را از نو تجربه نمیکنید. باورها از منابع مختلفی تامین میشوند مانند طرز تربیت، الگو قرار دادن اشخاص مهم و و حوادث گذشته. ما با تعمیم دادن تجارب خود از جهان و دیگران در خود ایجاد باور میکنیم.
وقتی چیزی را باور داریم، طوری رفتار می کنیم که درست و بی کم و کاست است. در این شرایط اثبات اشتباه بودن این باور دشوار میشود. ما حوادث را باتوجه به باورهای خود تفسیر میکنیم. در جریان یک آزمایش، گروهی از دانش آموزان را به دو دسته تقسیم کردند و در حالی ضریب هوشی همه آنها یکسان بود، به آموزگاران گفتند یکی از گروهها باهوش تر هستند. همین مسئله باعث شد آموزگاران توقع بیشتری از آنها داشتند و آنها نمره های بهتری می آوردند. از این اثر نیز به اسم پیگمالیون هم یاد می شود.
"اگر باور داشته باشید که میتوانید یا نمیتوانید، در هر صورت درست فکر کرده اید "
باورهای منفی حول" من نمیتوانم" شکل میگیرند. من همیشه از این مثال در کلاسهای آموزش NLP استفاده میکنم که چشم قورباغه میتواند اغلب اشیا اطراف خود را ببیند. اما تنها چیزهایی را تفسیر میکند که در حرکت هستند و بعنوان غذا دارای شکل و شمایلی هستند. قورباغه با همین تاکتیک به شکار مگس میپردازد اما اگر آنرا در قفسی بیاندازیم که صدها مگس مرده باشد، او آنها را نمیبیند و از شدت گرسنگی خواهد مرد. پس میبینیم فیلترهای ادراکی، ما را از تجربه های مفید باز میدارند اما ما متوجه حضور آنها نمیشویم.
اکر ما با رنگ چشم به خصوصی به دنیا می آییم، اما باورها تغییر پذیر هستند و از کودکی شکل میگیرند. به باورهایی که نسبت به خود دارید بیاندیشید. آیا اینها مفید هستند؟ آیا برای تغییر آنها موانعی وجود دارد؟
بررسی که در دانشگاه استنفورد بر روی افراد صورت گرفت، در باره نقطه نظر افراد روی توانایی های خود، آزمایش هایی انجام شد. ابتدا عملکردها و باورهای افراد باهم همخوانی داشتند. عملکرد افراد با انتظار آنها مطابقت می کرد. آنگاه برای شرکت کنندگان هدفهای بالاتری در نظر گرفته شده و آنها با روشهای جدید آشنا شدند. انتظارات بالا رفت اما عملکرد کاهش یافت زیرا از روش جدید استفاده کرده بودند. در نقطه ای بیشترین فاصله بین آنچه اشخاص فکر میکردند و توانایی انجام آن، مشاهده شد.
اگر افراد به فعالیت خود ادامه میدادند، عملکرد آنها تا سطح انتظارشان بهبود می یافت و اگر در این میان مایوس میشدند، کارایی شان ب هسطح سابق نزول میکرد. پس دانستیم که تغییرباور به تغییر رفتار ما منجر میشود.
تمرین: برای لحظه ای به سه باور منفی بیندیشید. آنها را یادداشت کنید. همچنین سه باور مثبت را مشخص کنید و مشخص کنید که چطور به وجود آمده اند؟
كارل گوستاو يونگ بخشي از روان را سایه ناميده است. سایه شامل همه آن ويژگي هاي شخصيتي ماست كه سعي مي کنیم یا آنرا پنهان ي می کنیم ویا به دیگران نسبت دهیم. به عبارتي سايه آن جنبه هاي تاريكي را در بردارد که ما باور داریم از نظر خود و دوستان و از همه مهمتر خود ما پذيرفتني نيست . سايه را مي توان به زیرزمين خانه تشبيه كرد، جايي تاريك كه ما اشياء و لوازم به درد نخور خود را در آن مي ريزيم تا از ديد ما پنهان باشد.
این بخش از روان كه در اعماق آگاهي ما دفن شده است، از ديد ما و سایرین پنهان است . پيامي که از آن دريافت مي شود، اين است که : من خوب نيستم ، من دوست داشتني نيستم ، من بي ارزش هستم .
همه ما مي ترسيم كه به اعماق وجود خود نگاهي بيندازيم، مبادا با موجودي وحشتنا ك روبرو شویم كه بار تمامي زشتي هايمان را به دوش مي كشد.
ترس از يافتن ويژگي هاي غير قابل تحمل، ما را بر آن مي دارد كه خود را در حالت غفلت و بي خبري قرار دهيم و از رويارويي با جنبه هاي غيرقابل تحمل درون خود اجتناب ورزیم. ما فريبكاران متبحري هستيم كه خود و ديگران را مي فريبيم و در اين رفتار چنان خبره مي شويم كه یادمان ميرود كه وجود اصلي مان در پس نقاب پنهان شده است.
سايه جنبه اي است که به جاي فرار از آن بايد با آن روبرو شويم و به جاي سركوب كردن آن بايد آن را آشكار ساخت و در آغوش گرفت و پذيرفت كه اين جنبه ها نيز به ما تعلق دارند.
شناسایی سایه ای رويارويي با انگيزه ها و ويژگي هاي منفي كه از آن بی خبریم . در رويارويي با اين ويژگي هاست که آزاد مي شويم تا وجود يكپارچه و شكوهمند خود را ، اعم از نيك و بد تجربه كنيم. تا هنگامي كه به نقش بازي كردن ، پنهان نمودن و فرافكني آنچه در درون داريم، ادامه دهيم آزاد و رها نخواهيم بود.
يونگ که نخستين بار اين واژه را به كار گرفت از آن براي اشاره به آن بخش هايي از شخصيت استفاده کرد، که طرد و پنهان شده اند. تعريف او از سايه اين بود: "سايه آن كسي است كه ما نمي خواهيد باشيد"
براي آشتي با خود لازم است که اين جنبه هاي منفي را به عنوان بخشي از وجودتان بپذيريد و با آنها ي كپارچه شويد. براي ي كپارچه شدن لازم است كه از داوري خود دست بكشيم. ما بايد خود را براي انسان بودن و كاستي داشتن ببخشيم، زيرا هنگامي كه خود را مورد قضاوت قرار دهيم ، خود به خود نسبت به ديگران نيز پيش داوري روا مي داريم . جهان ، آينه اي براي بازتاب درون ماست. هنگامي كه بتوانيم خود را بپذيريم و ببخشيم ، خود به خودم بتوانيم ديگران را نيز بپذيريم و ببخشيم.
پس اولين قدم در شناسايي سايه ، پذيرفتن آن است. بايد بپذيريم که به عنوان يك انسان داراي ويژگي هاي مثبت و منفي هستيم و از داشتن آن ها احساس شرم یا خجلت نكنيم. اكنون به چند سئوال زير پاسخ دهيد، سئوالات ارائه شده
به شما مك ميکند، با جنبه هاي مهمي از خود آشنا شويد:
1- از چه چيزهايي بيش از همه مي ترسم؟
2- چه جنبه هايي از زندگيم به دگرگوني نياز دارند؟
3- از همه بيشتر مي ترسم ديگران چه مطلبي را دربارة من بفهمند؟
4- از همه بيشتر مي ترسم خودم چه مطلبي را دربارة خودم بفهم؟
5- بزرگترين دروغي ك ه تاكنون به خودم گفته ام، ك دام است؟
6- بزرگترين دروغي كه تاكنون به ديگران گفته ام، كدام است؟
7- چه مانعي مرا از کارهايي كه لازم است براي دگرگوني انجام دهم باز ميدارد؟
به دنبال سئوالات فوق حداقل پنج ويژگي منفي خود را نيز پيدا کنيد و براي برطرف نمودن آنها بدنبال راه حل باشيد و در نهايت ويژگي هاي مثبت خود را برشمرده و از آن خشنود باشيد.
برنامه ریزی عصبی کلامی رویکردی منظم است که هدف نهایی آن اثر بخشی فرد در زندگی است. باور اصلی ان ال پی بر این است که افراد به شیوه های خاص خود در مورد جهان و رویداد های آن فکر میکنند. در واقع برداشت ما از جهان با دیدن، شنیدن و لمس کردن حاصل میشود. پس نتیجه میگیریم، این روش با ساختار تفکر سرو کار دارد نه افکار خاصی که در ذهن وجود دارد. این ساختار با الگو برداری از انسانهای موفق و نگرش آنها به وقایع اطراف شکل گرفته است و امروزه نیز با این رویکرد در جهان شناخته میشود.
این مکتب به کارایی مغز میپردازد و اینکه چگونه الگوهای موفق، توانسته اند با ساختارمند کردن رفتار خود، به چنین نتایجی دست یابند. در واقع nlp باور دارد اگر به دنبال نتیجه جدید هستید، از رفتار جدید و کارهای جدید شروع کنید که شما را به نتایجی غیر از گذشته هدایت میکند.
در ان ال پی باور بر این مسئله است که جواب مسئله ها را باید در ناخودآگاه یافت. اما ما بجای اینکار، به روش های موقتی و دارو رو می آوریم که اندک نشانه هایی که در وجود ما به وسیله درد یا رفتارهای دیگر، توسط ناخودآگاه به ما یادآوری میشود را به حاشیه میرانیم. ما به این علائم بی توجهی می کنیم و صدای درون را نمیشنویم. شاید درد میگرن پیام ناخودآگاه ما باشد که مسائل را ساده تر بگیر. ویا کمردرد نشانه کاهش حجم کار و پرداختن به احساسات باشد.
در ادامه نوشته یکی از دانشجویان دوره های NLP را که تجربه ای در این زمینه داشت را بررسی میکنیم. با سلام، چند روزی بود که درد شدیدی در پشت گردنم احساس می کردم. به پزشک مراجعه کردم و چندین بار هم ماساژ دادم ولی خوب نشد. این ماجرا همزمان شده بود با برهه ای از زندگیم که با مشکلات زیادی درگیر بودم و وارد رابطه جدیدی شده بودم.
بعد از اینکه از روشهای معمول بهبودی حاصل نشد، تصمیم گرفتم منبع درد را در خودم جستجو کنم چون در NLP یاد گرفته ام که حتی بیماریهای روان تنی مثل میگرن، کمر درد، دل درد و... در واقع پیام های ناخودآگاه هستند که با شدت گرفتن این دردها، قصد دارد ما را به حقیقتی در پس ناخودآگاه متوجه کند. با رفتن به شرایط آلفا، از ناخودآگاه خواستم اگر نشانه ای وجود دارد اعلام کند.
بعد از کمی تمرین ذهنی به خواب رفتم، دقیقا نمیدانم چه ساعتی از نیمه شب بود، فقط با صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم و بی اختیار یاد خاطرات و حوادث کودکی افتادم که چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم. روزهایی که تنش در خانواده به اوج خود رسیده بود و من به جای سیر کردن در دنیای کودکی، شاهد دعوای اطرافیان بودم. مثل یک فیلم، تمام صحنه ها از جلوی چشمم عبور میکرد. به خودم قول دادم گذشته را فراموش کنم و تمام کسانی را که در حق من بدی کرده ان را ببخشم. بعد از چند دقیقه گریه به خواب رفتم و وقتی صبح بیدار شدم، از درد گردن خبری نبود.
واما نتیجه: در طول دوره های مختلف شاهد این صحنه بودم که دانشجویان با تمرین های مختلف، به جواب هایی از ناخودآگاه دست یافته اند که باعث تعجب آنها شده است. شاید یک اتفاق یا یک حادثه در گذشته که حل نشده باشد، بتواند روی لحظه حال و اکنون ما تاثیر بگذارد. پیام های ناخودآگاه را جدی بگیرید.
در قسمت اول برخی از نشانه های دروغ را از منظر زبان بدن و ان ال پی (nlp) حضورتان ارائه کردیم. در این مطلب قصد داریم نشانه های هماهنگی بدن با گفتار و حالات روحی را در هنگام دروغ گفتن شرح دهیم. همیشه در دوره های مختلف ان ال پی گفته ام که با دانستن برخی از نشانه ها و یا شناخت انواع تیپ های شخصیتی، نمیتوانیم به دیگران برچسب بزنیم. مثلا اگر فردی در حال سخنرانی، صورتش را بخاراند، فورا بگوییم دروغ میگوید. در این بخش قصد داریم به روابط بین کلمات و حالات بدن بپردازیم.
نشانه اول: زمان بندی مهم تر از هر چیزی است
اگر فرد قبل از اینکه حرفی بزند یا همزمان با آن سرش را به نشانه تایید تکان دهد، این نشانه خوبی از حقیقت است، اما اگر بعد از ادای حرفش سرش را تکان دهد، شاید این حرکت ساختگی باشد و زمانبندی آن مناسب نخواهد بود. حرکات دست او نیز پس از حرفهایش با کمی تاخیر شروع میشود چون او میداند که شاید حرفهایش کافی نباشد. حرکات مکانیکی هم در تاثیرگذاری بر مخاطب هم مهم است.
نشانه دوم: تناقض و هماهنگی
گاهی حرفی که میزنیم با بدن همراهی نمیشوند. زنی که با قیافه اخمالو به همسرش ابراز علاقه میکند، در واقع با این حالت چهره، پیامی متناقض میدهد. یا شاید با دستهای گره کرده ای که در هوا تکان میدهد، بگوید که اورا دوست دارد. اما میدانیم که این کارها باهم سازگاری ندارند.
نشانه سوم: هیاهوی احساسات
زمانبندی احساسات را به سختی میتوان تقلید کرد. دقت کنید پاسخ غیر طبیعی با تاخیر ادا میشوند. احساس دروغین دیرتر بروز میکند، بیشتر میماند و ناگهان از بین میرود. مثلا وقتی غافلگیر میشوید، به سرعت می آید و اگر بیش از حد بماند یعنی در حال تمارض هستیم و ترسی ساختگی در جهره داریم.
نشانه چهارم: لبخندهای مصنوعی
حالات دروغین چهره در اطراف دهان بیشر دیده میشود. لبخندی که واقعی باشد، تمام صورت را در بر میگیرد ولی وقتی کسی به زور لبخند میزند، دهانش بسته و جمع است و هیچ حرکتی در چشم ها و پیشانی مشاهده نمیشود. لبخندی که تمام صورت را فرا نگیرد، نشانه غیر واقعی بودن آن است. لبخند، معمولی ترین ماسک برای پوشاندن احساسات است. کسی که نمیخواهد احساسات واقعی را نشان دهد از نقاب شادی استفاده میکند.
سخنم را با جمله ای فروید آغاز میکنم " دروغگو حتی اگر لبهایش هم خاموش باشد، با سر انگشتانش حرف میزند وخیانت از همه جای بدنش می بارد". در ان ال پی هم به این مطلب اشاره شده است که از نشانه های کلامی و غیر کلامی میتوان به صحت گفتار پی برد. اما همیشه نمیتوان به رفتارهای غیرکلامی دست یافت. شاید پای تلفن باشید و نتوانید بدن کسی که با او صحبت میکنید را ببینید. بیشتر مردم نمیدانند که بدنشان هم به زبان خودش صحبت می کند و سعی میکند، با کلمات خود را بفریبد، حال آنکه حقیقت را میتوان از از حرکات بی سرو صدای بدن نیز یافت.
نشانه یک: زبان چشم ها
همیشه این را شنیده ایم که عدم برقراری ارتباط چشمی، نشانه فریبکاری بوده است. کسی که چیزی را پنهان میکند، نگاهش را از شما میدزدد. او احساس میکند شما قادرید از پنجره چشمهایش به درون او نگاه کنید و چون احساس گناه میکنند، نمیخواهند با شما روبرو شوند. در عوض به پایین یا به اطراف نگاه میکنند. در مطالب گذشته خانه ان ال پی ایران نیز به تحلیل رفتار چشم ها اشاره شده است. افرادی که حقیقت را میگویند، نگاه خود را یکجا کتمرکز میکنند و از فرد مقابل چشم برنمیدارند.
نشانه دو: بدن هیچ وقت بدون حرکت دروغ نمیگوید
دستها به خوبی دروغ را نشان میدهند. اگر دقت کنیم، دستها اطلاعات خوبی به ما میدهند. وقتی کسی دروغ میگوید، دستانش را کمتر تکان میدهد و و اگر نشسته باشد، دستهایش را روی هم میگذارد و اگر ایستاده باشد، دستها به پهلو یا در جیبش میگذارد و یا بهم قفل میکند. شاید انشگتانش را بهم قلاب کند. این یک مکانیزم دفاعی طبیعی است.انگشتان باز نشانه روراستی است.
اگر دقت کنید، معمولا نسبت به حرفهایی که میزنید، حسی دارید، مدام دستها را تکان میدهید تا به نکته تاکید کنید. سیاستمداران و بازیگران نیز گاهی رفتاری خشک و مصنوعی را نشان میدهند که سعی دارند ما را متقاعد کنند.
نشانه سه: لاک دفاعی بدن
اگر کسی در حال پاسخ دادن به سئوالی و یا ادعایی است و دستش به سمت صورتش برود، میتوان به دروغ نسبت داد. ممکن است فرد در حال گفتن حرفهایی که به آن اعتماد ندارد، دهانش را بپوشاند. دهان مثل صفحه نمایش است و او تلاش میکند کلماتش را پنهان کند.
نشانه چهار: شانه ات را بالا نینداز
شانه بالا انداختن نشانه بی اعتنایی و بی تفاوتی است. اگر کسی این حرکت را انجام میدهد، معمولا میخواهد بگوید نمیدانم یا برایم مهم نیست. این وضعیت شبیه حرکتی است که فرد پس از شنیدن جوکی، وانمود میکند که خنده دار نبوده است. پس اگر فرد بخواهد بصورت تصنعی خودش را راحت نشان دهد، کمی شانه هایش را بالا می اندازد.
ادامه دارد...

گاهي اوقات پيش مي آيد كه براي تصميم گيري در زندگي، كار، تحصيل و... دچار سر درگمي ميشويم. در اصطلاح ميگويند عظلات تصميم گيري ضعيف شده اند و شخص، توانايي تصميم گيري بصورت مستقل را ندارد. در اين مواقع وجود فردي كه بتواند ما را هدايت كند، مفيد خواهد بود. نقش منتور يا كوچ كه در فارسي به آن مربي زندگي ميگويند، در مواقع حساس زندگي تعيين كننده خواهد بود.
مربي فرديست كه ديد مناسبي به مسائل پيرامون خود دارد و نحوه برخورد با مشكلات و توانايي حل مسئله را دارد. به نظر من، مربي كوچينگ فرق خاصي با انسانهاي معمولي ندارد، فقط او نحوه مديريت مسائل و ارائه راهكار مناسب را بخوبي ميداند.
هنر كوچ اين است كه مطابق با توانايي هاي هر فرد، به او پيشنهاداتي دهد كه بهترين نتيجه را بگيرد. تفاوت ديگري كه فرآيند كوچينگ با مشاور يا روانشناس اين است كه بجاي جستجو كردن در گذشته، به حال و آينده تمركز دارد و بجاي فرآيند درماني، به حل مسئله با توجه به توانايي فرد ميپردازد.
برخي از مردم مربي را با روانشناس اشتباه ميگيرند. در كوچينگ، فرد با سئوالات هدايت شده كه به كشف استعدادهاي او ميپردازد، خود را در مسير درست ميبيند و در واقع پاسخ را در خود جستجو ميكند. اين فرآيند در NLP بصورت كاربردي قابل اجراست. بدين نحوه كه با سئوالات مختلف به باورها و ارزشهاي فرد دسترسي داشته و با تكنيك هايي از قبيل سطوح منطقي-شناختي، هيپنو كوچ و... ميتوان فرآيند حل مسئله را تسريع و با اطمينان بالا انجام داد. خانه ان ال پي ايران افتخار دارد اين خدمات را با متدهاي آكادميك حضورتان ارائه نمايد.

به كانال تلگرام ما بپيونديد. telegram.me/iranlp
فهرست كتابهاي پيشنهادي نمايشگاه كتاب:
هرساله وقتي در نمايشگاه كتاب وارد ميشويم، دچار سردرگمي ميشويم كه كدام كتاب براي ما مفيد است. امسال تصميم گرفته ام ليستي از كتابهاي پرفروش در داخل ايران را حضورتان ارائه كنم. در بين كتابهاي فوق موضوعات مختلف وجود دارند و سليقه همه دوستان در نظر گرفته شده است.
|
ردیف |
عنوان کتاب |
نویسنده |
|
1 |
مزرعه حیوانات |
جورج اورول |
|
2 |
کوری |
ژوزه ساراماگو |
|
3 |
هفت عادت مردمان موثر |
استیون کاوی |
|
4 |
شازده کوچولو |
اگزوپری |
|
5 |
دنیای سوفی |
یاستین گاردر |
|
6 |
کیمیاگر |
پائولو کوییلو |
|
7 |
وقتی نیچه گریست |
اروین یالوم |
|
8 |
چرا ملتها شکست میخورند |
دارون عجم اوغلو |
|
9 |
تئوری انتخاب |
ویلیام گلاسر |
|
10 |
صد سال تنهایی |
گابریل گارسیا مارکز |
|
11 |
بادبادک باز |
خالد حسینی |
|
12 |
عقلانیت و توسعه یافتگی ایران |
محمود سریع القلم |
|
13 |
آخرین سخنرانی |
رندی پاش |
|
14 |
هنر شفاف اندیشیدن |
رولف دوبلی |
|
15 |
یک عاشقانه آرام |
نادر ابراهیمی |
|
16 |
ذهن کامل نو |
دنیل پینک |
|
17 |
نفحات نفت |
رضا امیرخانی |
|
18 |
خلبان جنگ |
اگزوپری |
|
19 |
سمفونی مردگان |
عباس معروفی |
|
20 |
ایده عالی مستدام |
چیپ و دن هیث |
|
21 |
همه نامها |
ساراماگو |
|
22 |
همه میمیرند |
سیمون دوبوار |
|
23 |
کلید را بزن |
چیپ و دن هیث |
|
24 |
پنجمین فرمان |
پیتر سنگه |
|
25 |
استیو جابز |
آیساکسون |
|
26 |
ماندن در وضعیت آخر |
تام هریس |
|
27 |
لذات فلسفه |
ویل دورانت |
|
28 |
شغل مناسب شما |
پاول تایگر |
|
29 |
پدر پولدار و پدر بی پول |
رابرت کیوساکی |
|
30 |
بار هستی |
میلان کوندرا |
جهت رزرو و كسب اطلاعات بيشتر به سايت نت برگ در لينك زير مراجعه فرماييد.
http://netbarg.com/karaj/d/c:education/44371/همایش-موفقیت-فردی-و-اعتماد-به-نفس/
در کلاسهای NLP تکنیک هایی برای شناسایی هدف ارائه میشود که میتوان هدف واقعی را از هدف غیر واقعی تشخیص داد. ان ال پی ، پیش فرضی دارد که میگوید شکست وجود ندارد، تنها نتایج فرق دارند. کاهی اوقات در کلاسها، دانشجویان میگویند: از کجا بدانیم که به هدف خود میرسیم و هدف واقعی است؟ و من سئوال میکنم که چند بار در راهی که به آن اعتقاد دارید تلاش میکنید؟ آنها میگویند ما پس از چندبارتلاش، فکر میکنیم هدف ما درست نبوده و منصرف میشویم.
من داستان مرغ سوخاری kFC را میگویم که چگونه یک سرهنگ بازنشسته، بالای 600 بار به تمام رستورانهای شهر مراجعه کرد و هر دفعه جواب منفی شنید. صاحبان رستوران او را مسخره میکردند که این چه نوع مرغ سرخ کردنی است؟ اما او به کار خود ایمان داشت. او شروع کرد به درست کردن مرغ اما بصورت متفاوت. اکنون این برند در سراسر دنیا شعبه دارد و مردم این نوع غذا را دوست دارند. واقعیت اینست که ما فقط بدنبال یک نتیجه دلخواه از کاری که انجام میدهیم هستیم. اگر به شدت بدنبال مهاجرت هستیم و به کلاسهای مختلف زبان میرویم، اگر بحث مهاجرت کنسل شد، میتوانیم از این دانش زبان در جاهای دیگر استفاده کنیم. آیا در این حالت میتوانم بگویم شکست خورده ام؟ جواب خیر است. فقط نتیجه فرق کرده است.
از طرف دیگر باید از طریق ژرف الگوهای خود، بفهمیم آیا هدفی که تعیین کرده ایم واقعا هدف ما است یا نردبان اهداف را روی دیوار اشتباهی قرار دادیم؟ برای تشخیص این موضوع میتوان به استعداد ها و علایق خود رجوع کنیم. چه فعالیت و کاری بوده که همیشه با تمام وجود به آن پرداخته ایم و هرگز در آن خسته نمیشویم؟ چه نوع سبک کاری همیشه برای ما جذاب بوده؟ آیا کارهای اجرایی را دوست دارم، یا کارهای ایده پردازی و تئوریک؟ چه افرادی با چه خصوصیاتی برای من الگو بوده اند؟
با مشخص کردن این مسائل میتوان به سرنخ هایی از علایق دست یافت. سپس به پرورش آنها پرداخت و با پیوستگی و تمرکز، به نتایج خوبی دست یافت. یکی دیگر از متد های ان ال پی در بحث هدف، منتور یا الگو برداری از افراد موفق در حوزه کاری خود است. یک پیش فرض NLP میگوید، اگر کسی میتواند کاری را انجام دهد شما هم میتوانید، البته با شرایط تعیین شده در این تکنیک. پس بحث هدف گذاری، نمیتواند با یک نسخه یکسان برای همه کارایی داشته باشد.
داشتم نتايج تحقيقات موتورهاي جستجو را در چند سال اخير ميديدم، نكات قابل تاملي وجود دارد كه بي اعتنايي به آنها، ميتواند در دراز مدت مشكل ساز شود. هر ساله موسسات آماري، گزارشي از بيشترين موضوعات جستجو شده در هر كشور را ارائه ميدهند كه اتفاقات و حوادث آن سالها نيز ميتوانند مورد توجه قرار گيرند. مثلا در دوسال اخير يكي از بيشترين جستجوها در جهان، كلماتي مانند نلسون ماندلا، انفجار بوستون، پاول واكر، نوزاد سلطنتي، آيفون اس5 ، كره شمالي و... بوده است كه ميتوان به سو دهي رسانه ها و تبليغات در اين جستجوها پي برد. اما وقتي روند اين موضوعات مورد علاقه را در يك جامعه و طي چند سال بررسي كنيم، ميتوان به سلايق و طرز فكر افراد پي برد.
وقتي آمار شركت گوگل را براي سه سال اخير بررسي ميكنيم، در كشوري مثل ژاپن، كلماتي چون: شنا، سگ، انيميشن و تصاوير پس زمينه بوده است. اين در حاليست كه در كشور ما بيشتر جستجوها حول مسائل غير اخلاقي و جستجوي عكسها و فيلم هاي خاص بوده است. در اين ميان كلماتي مانند دانلود عكس، چت، اس ام اس، قيمت طلا و كلمات مربوط به پرنوگرافي، بيشترين جستجو را داشته اند.
پي نوشت: من بدنبال نتيجه نيستم و قرار هم نيست با چنين مقالاتي به اين جمع بندي برسيم كه فرهنگ يك جامعه در چه سطحي است. فقط اين دغدغه در ما بوجود بيايد كه روند سلايق و مشغله هاي فكري يك جامعه، ميتواند در دراز مدت به باورها و ارزش هاي آنها تبديل شود. وقتي در دوره هاي NLP درباره چاقي يا اعتياد صحبت ميشود، من اين سوال را از دانشجويان ميپرسم كه آيا شما تا ديروز وزن متناسبي داشتيد و وقتي صبح بيدار شديد اضافه وزن پيدا كرديد؟ و جواب آنها هميشه خير است. بعد درباره تكرار يك عادت صحبت ميشود كه ميتواند در دراز مدت به رفتار تبديل شود و چه بسا هويت و ارزشهاي يك شخص را مشخص كند.
در ان ال پي، تكنيك رفتار جديد بدين صورت است كه رفتار مورد نظر را در سطح خوداگاه تعريف مي كنيد كه در اثر تكرار و گذشت زمان، توسط مسيرهاي عصبي كه تشكيل ميشود، به رفتار جديد تبديل ميشود. اگر بتوان يك رفتار را مهارت تبديل كرد و فرمول "پيوستگي" و" تمركز" را در آن رعايت كرد، خواهيد ديد در آن زمينه به يكي از بهترين ها تبديل خواهيد شد.
در ان ال پی به جنبه های مختلف نا خودآگاه پرداخته میشود، همچنین پاسخی که به هر شرایط در قالب رفتار داده میشود، بررسی میگردد. یکی از این رفتارها احساس خشم است. وقتی ما دچار خشم میشویم، به راحتی نمیتوانیم دلیل آرا بفهمیم و توضیح بدهیم و فقط رفتار را بروز میدهیم. همچنین طبق پیش فرض های nlp هر یک از رفتارهای به ظاهر نامناسب ما، نیاتی مثبت و سازنده دارند. فقط باید این رفتارها را از لایه های زیرین ناخودآگاه، به خودآگاه منتقل کرد.
در زیر به برخی از باورها و گفتگوهای درونی که موجب شده اند رفتارهای پرخاش جویانه را بروز دهیم حضورتان ارائه میشود. با بررسی آنها با تکنیک های nlp میتوان به لایه های ناخودآگاه دست یافت.
در هر کاری باید برنده شوم
اگر زورگویی نکنم هیچ کس به حرف من گوش نمیدهد
هیچ کس نباید مانع رسیدن من به اهدافم شود
جهان پر از دشمن است، پس برای اینکه حقم را بگیرم باید پرخاشگرانه برخورد کنم.
سازش کردن با دیگران، مساوی باخت است.
با برخی از افراد باید از طریق رفتار خشن برخورد کرد تا در دفعات بعدی راحتتر حرفم را به کرسی بنشانم.
باید هر طوری شده روی دیگران تاثیر بذارم
باید هر طور که شده ثابت کنم حق با من است
اگر این دیالوگها و گفتگوهای درونی را دارید، کمی به آن فکر کنید و این سوال را بپرسید که
چه مواقعی این احساس را بیشتر حس میکنم؟
بجای خشم، چه کارهای دیگری میتوانم انجام دهم؟
اگر فرد دیگری این کار را با من انجام دهد، آیا توجیح پذیر است؟
در لحظه بروز رفتار، چه کاری میتوانم انجام دهم تا آن را کمتر تجربه کنم؟
در کارگاه ان ال پی و دام های ذهنی که هفته گذشته برگزار کردیم، کمی درباره اعتیاد به کامل بودن بحث کردیم. تضادهای درونی که در nlp به آن میپردازیم و تمرینهایی برای رفع آن ارائه میگردد، بسیار موثر هستند. پدیده ای که در نسل امروزی و بخصوص در بین دخترانمان بیشر دیده میشود، کمالگرایی است. در اینجا نمیخواهم به تعریف کمالگرایی و نشانه های آن بصورت کلاسیک بپردازم، بلکه به این موضوع خواهیم پرداخت که چقدر برای موفق بودن بها میدهیم و چرا بعد از موفق بودن حال خوبی نداریم؟
امروزه دیگر کفه فعالیت های اجتماعی و دنیای کسب و کار، کاملا به سمت مردان سنگینی نمیکند و زنان این سرزمین حرفهای زیادی برای گفتن دارند و از گذشته موفق تر هستند. اما موفقیت به چه قیمتی؟
یک زن جوان ممکن است در حالی که از بیرون انسانی موفق و شاد در جامعه به نظر برسد و تعاملات و فعالیت های اجتماعی و تحصیلی زیادی داشته باشد و هر روز قله ای را فتح کند و به الگویی در بین دوستان خود بدل شود، اما از درون زخم خورده باشد. شاید این مسئله بدلیل ترس درونی از تحقیر شدن و مقایسه بیش از حد با همسالان خود و رسیدن به نتایجی همسطح مردان باشد. فرهنگ امروزی جامعه تنوع و چندگانگی را نمی پذیرد و از همه زنان انتظار میرود که از همه نظر کامل باشند. جامعه ای که زن را با استانداردهای خودش میسنجد و آنان را با "متری" از موفقیت، هوش و ذکاوت و حتی جذابیت های ظاهری خودش می سنجد.
زنان باید همانند مردان کار کنند و برای اینکه در بعد ظاهری هم بتوانند بدرخشند، باید رژیم بگیرند، ورزش کنند و لباس های بهتر بپوشند تا با تصویر موجود از شخص ایده آل هماهنگ باشند. برای بعضی از آنان رقابت با مردان بسیار لذت بخش است. شاید در مواقعی هم برنده شوند اما هیچوقت حس لذت آن برد را نمی چشند و به طور آزار دهنده ای حس میکنند که کامل نیست." موفق های بد حالی" که در بازی وارد شده اند که پایانی ندارد. کسانی که قبل از هر کلمه و هدف "ترین" اضافه میکنند (بهترین، زیباترین، بزرگترین...).
در بعد دیگر ماجرا میبینیم که در سالهای اخیر بازار کار و حضور در مجامع علمی همچون دانشگاه ها تحت تاثیر زنان است. البته این اصلا بد نیست و منظور من این نیست که زنان جامعه پیشرفت نکنند. حداقل افرادی که من را میشناسند میدانند که همیشه از حقوق زنان دفاع کرده ام، اما در موقعیت کنونی وقتی دختری زودتر از پسر هم سن خود وارد بازار کار میشود و کم کم به استقلال مالی میرسد و استانداردهای خاصی را برای ازدواج مطرح میکند، چگونه میتوان از پس این مسائل برآمد. شاید بدلیل عدم امنیت ذهنی و ترس از آینده بتوان به آنان حق داد اما باید این بعد ماجرا را هم در نظر گرفت که وقتی مردی، احساس استقلال و توانمند بودن در اینگونه مسائل را نکند و خود را کمتر از طرف مقابل بداند، تمایلی به ازدواج نخواهد داشت و همان جامعه ای که دختران ما را به موفقیت نامحدود سوغ داده، بدین طریق انتقام سختی از آنان میگیرد.
کم نیستند دختران شایسته ای که تمام جوانی و توان خود را برای "موفق" بودن گذاشتند و حالا از هر زمان خسته تر و کم رمق تر هستند. دخترانی که میتوان به آنان گفت: پیداست نگارا که بلند است جنابت. اما متاسفانه در نهایت شایستگی در دهه سوم زندگی خود، خسته تر از همیشه به آنچه کمتر از لیاقت خود راضی میشوند و شاید ازدواج موفقی نداشته باشند. امیدوارم این مسائل تلنگری باشد برای ما که در زندگی، همیشه بهترین بودن لزوما ما را به آرامش نخواهد رساند. تمرین رفع تضادهای درونی در ان ال پی، شاید در این مواقع کمک کننده باشد که یک فرد به کارهایی که میکند تامل بیشتری داشته باشد ب همسائل ریشه ای تر نگاه کند.
شايد اين عيد به ديدار خودم هم بروم
چند روز به شروع سال جديد مانده و من مثل سالهاي گذشته، روزهاي قبل از عيد را بيشتر دوست دارم. حس جالبي دارد . همه در تكاپو هستند و به دنبال نو شدن. ولي توپ سال نو كه در ميشود، انگار آبي روي آتش بوده و همه از آن تب و تاب ميافتند.
اصل مطلب: اگر به دنبال نو شدن هستيم، بايد كمي سبك تر شويم. بايد چيزهاي اضافي را دور بريزيم و جاي آنرا با چيزهاي مفيد پر كنيم. سالهاي گذشته كه خانه هاي بزرگتر و انباريهاي بزرگ جاي خود را به آپارتمان هاي چند متري الان نداده بود، خانه تكاني مفهوم بيشتري داشت.بماند كه بزرگترهاي ما به زحمت خود را از شر وسايل اضافي خلاص ميكردند.
خانه تكاني حتما نبايد فيزيكي و محدود به پنجره ها و شيشه هاي خانه باشد، ميتوان حل و فصل كردن يك رابطه تاريخ مصرف گذشته، پاك كزدن شماره هاي افرادي كه قرار نيست هيچوقت با آنان تماس بگيريم و پاك كردن فايل هايي كه در كامپيوتر يا موبايل داريم باشد.
اكثر ما عادت كرديم براي انجام يك كار جديد، آنرا به آخر هفته و ماه آينده و سال نو موكول ميكنيم. كمتر كسي را ديده ام كه بگويد من از اسفند شروع ميكنم و در تعطيلات عيد هم فرصت خوبي را دارم كه روي هدف خودم كار كنم. شايد بتوان گفت كه نوعي فرار به جلو داريم و شايد نميخواهيم با مسائل بصورت مستقيم روبرو شويم. شايد براي اينكه از شكست و تغيير ميترسيم، آنها را به تاخير مياندازيم.
يك پيشنهاد:
از آنجايي كه زندگي محدود است و مانند ساعت شني هر دانه كه ميافتد ديگر باز نمي گردد، بياييد از قبل از عيد شروع كنيم. من هم امسال را نيز براي روزهاي عيد برنامه اتمام چندين كتاب و يك دوره آموزشي را دارم ( چون به شدت به اين جمله اعتقاد دارم كه: امروز كارهايي را ميكنم كه ديگران دوست ندارند انجام دهند، تا فردا كارهايي را انجام دهم كه ديرن ميتوانند انجام دهند).
شايد براي ما ديد و بازديد و استراحت در منزل خيلي لذت بخش باشد اما با تصور روزهاي موفقيت و ديدن خود در جايگاهي كه دوست داريم، انرژي بيشتري ميگيريم و اتفاقا در اين زمانها ميتوان بهتر برنامه ريزي كرد. پيشنهاد من اين است كه قبل از سال نو و در اين يك ماه پاياني، يك هدف كوتاه مدت ( و نه فانتزي) را انتخاب كنيد و در تعطبلات عيد هم به آن بپردازيد و تا بعد از عيد نتيجه نهايي را كسب كنيد. حتما نبايد اين برنامه خيلي بلند پرواز و فانتزي باشد. ميتواند شروع يك فعاليت اقتصادي كوچك، يادگيري يك مهارت و يا خواندن چند كتاب باشد...
هدف از اين تمرين اين است كه اولا ياد بگيريم كه براي يك هدف، الزاما نبايد از يك زمان مشخص شروع كرد. ثانيا با دستيابي به اهداف ميان مدت ميتوان لذت دستيابي به هدف را چشيد و براي اهداف يزرگتر انرژي گرفت.
سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟
من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟